اینجا یک زن مینویسد از تمام روزهایی که به او گذشته و میگذرد.

قصه اسم انتخاب کردن برای این وبلاگ شده بود قصه ایمیل ساختن در یاهو. یعنی هر اسمی

رو که به ذهنم میرسید و سرچ میکردم، لینکی داشت که اسم رو قبلا مصادره کرده بود. لپ تاپ

رو روی پام گذاشته بودم و داشتم دنبال اسم میگشتم برای وبلاگ! به امیر هم که نمیشد گفت دارم

چیکار میکنم. امیر هم کتابی رو که شادی عصر اینجا جا گذاشته بود رو داشت میخوند. همینطور

که داشتم حرص میخوردم، امیر گفت: پس تو دخترکی از سیاره ولکان هستی! گفتم: دخترکی از

کجا؟ گفت: ولکان. گفتم: معنیش چیه اونوقت؟ و دوخط از کتابی که دستش بود رو برام خوند:

ولکان سیاره حاکم بر احوالات متولدین شهریور است. معنی ولکان بوجود آورنده رعد و برق

میباشد و واقعا هیچ معنی دیگری ندارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 21:38  توسط بانو 

مدتها بود میدونستم که یکی از کارمندهای مرد شرکت، روزهای سختی رو میگذرونه. با

همسرش مشکل داشت و داشتند از هم جدا میشدند و حالا بیشتر از یک ماهی میشه که جدا شدند.

یه پسر کلاس اولی هم داره. نیکان توی این یه ماه از ساعت 1 بعدازظهر تا 5/4 و گاهی هم

بیشتر کنار ماست! تمام این یه ماه میومد و پدرش براش ناهار میگرفت و توی شرکت میخورد

و بعد از ساعت کاری با هم میرفتن خونه. گاهی خانوم منشی توی درساش بهش کمک میکرد.

اوائل گاهی  یواشکی میومد و آروم در اتاق من رو باز میکرد و زود میبست. گاهی دستی به

سرش میکشیدم نه از روی ترحم که بخاطر اینکه من عاشق پسر بچه ها خصوصا توی

سن 5 سال تا 10 سال هستم. اینروزها بیشتر میومد کنارمو روی صندلی میشست و زل

میزد به صفحه مانیتور. هفته پیش یه شماره موبایل دور از چشم پدرش گذاشت روی میزم،

//میشه این رو برام بگیرید؟ *: این چیه؟ //شماره مامانم. * چرا از بابا نمیخوای برات

بگیره؟ //چون نمیگیره.*: باشه عزیزم. شماره خاموش بود. تاحالا دیدید چشمهایی که انگار

برق میزنه یه دفعه خاموش بشن؟ من اونروز این رو توی چشمهای نیکان دیدم. *: اشکالی

نداره عزیزم، بعدا دوباره میگیریم. //:نه اونروزم که از موبایل مامان آرشام(دوستش)

گرفتم خاموش بود. *:خب بالاخره یه روزی روشن میشه و نیکان حسابی ناامید شده از اتاق

رفت بیرون. صبح روز بعد با پدرش حرف زدم، خلاصه حرفها این بود: تفاهم اخلاقی

نداشتیم، اصلا از اول فهمیدم که یه روزی به اینجا میرسیم. اومدن نیکان یه اشتباه بود. اصرار

از مادر نیکان بود برای بچه دار شدن، ولی وقتی قرار شد جدا بشیم گفت که نمیخواد نیکان

رو ببینه. حرفهای مادرش (مادربزرگ نیکان) بود که یادش داده بود. میخواست از ایران بره.

تمام مهریه اش رو گرفت و قرار شد هیچوقت سراغ نیکان نیاد. خودم براش هم مادری میکنم

هم پدری. خیلی دلم میخواست بهش میگفتم تو شعورت نرسیده که وقتی میدونی با همسرت

مشکل داری نباید پای یه موجود دیگه رو به این دنیا باز کنی و بعدش هم راحت بگی اون

یه اشتباه بود حال میخوای هم پدری بکنی هم مادری. به قول آقاجان خوب شد من توی این

مملکت کاره ای نشدم وگرنه بیشتر از نصف آدمهایی رو که با وجود داشتن بچه از هم جدا

میشدن رو له میکردم! این رو میدونم که زندگی کردن توی یه محیط آروم و با تک والد خیلی

بهتر از محیط پر تشنج ولی با حضور پدر و مادره، منظورم اون دسته از پدر ومادرهاییه که

بچه رو حل المسائل مشکلات زندگی خودشون میدونند. من معتقدم این دسته از آدمها رو باید دار زد.

ای کاش خدا علاوه بر تمام آپشن هایی که برای بچه دار شدن لازمه،آپشن شعور رو هم اضافه میکرد.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 12:30  توسط بانو  | 

پروسه استخدام مثل قبل بود. آگهی روزنامه و اومدن تعدادی جوان و انتخاب یک یا چند نفر با توجه به قابلیت هاشون.

اینبار برخلاف قبل آقای برادر نبود و خودم تنها با طرفم صحبت میکردم. البته قبلا اومده بودن و فرم پر کرده بودن

و رفته بودن و از بینشان چند نفری برای مصاحبه حضوری انتخاب شده بودن. من یک جوان با مدرک ارشد در

رشته مورد نظرم خواسته بودم و ترجیحا از یک دانشگاه معتبر. چه کنم که این دانشگاه معتبر برای من همیشه

معیاری بوده بسیار مهم. آزاده قسمت سن را پر نکرده بود و خب زیاد برام مهم نبود. نوشته بود ارشد از دانشگاه

شریف. خب اسم شریف به خودی خود کافی بود. بعد با خودم فکر کردم طفلک با فوق لیسانس از شریف چرا

باید بیاید توی شرکت فسقلی من و ای بسوزه پدر پارتی بازی فامیل سالاری و نه شایسته سالاری. خلاصه سر

ساعت آمد و چند دقیقه از حرف زدن هامان گذشته بود که گفت من یه جایی دروغ نوشتم! من ارشد نیستم

لیسانسه هستم و امسال شرکت میکنم برای ارشد و قطعا قبول میشم. حرفی نزدم و دنبال خودکار قرمزم

میگشتم تا بالای فرمش علامت منفی بزنم و برم پی کارم. گفت ولی با خودم گفتم میام باهاتون حرف میزنم

و قانعتون میکنم. من توانایی های زیادی دارم. معدل الف دانشگاه و رشته بودم ولی میخواستم تغییر رشته بدم

به خاطر همین یه سال عقب افتادم ولی امسال قطعا قبول میشم. بازهم حرفی نزدم و داشتم توی ذهنم به خودم

بد و بیراه میگفتم که چرا خودکارمو پیدا نمیکنم! بعد انگار فهمید چی توی ذهنم میگذره. گفت فقط دو هفته،

اگه نتونستم خودم رو ثابت کنم میرم. خواهش میکنم. فقط دو هفته. و من چون خودکار قرمزم رو پیدا نکردم

قبول کردم که دو هفته صبر کنم. و از آن دو هفته، دو هفته های زیادی گذشته و آزاده موندگار شده و یکی

از بهترین  دوستام شده! ببینید چه موجودیه که من اینقدر زود باهاش رفیق شدم. یک موجود آتیش پاره به

تمام معنا. تا بحال 3 تا از آقایون شرکت ازش خواستگاری کردن! محل زندگیش یکی از مناطق جنوب شهره،

به قول خودش منطقه جرم خیز. بعد تمام فکر و ذکرش پیش یکی از پسرهایی که از بچگی با هم بزرگ شدن

و حالا سربازیست و آدم حسابیست. آدم حسابی از نظر آزاده اصلا به معنای پول دار بودن و خونه و ماشین

آنچنانی داشتن نیستا، بیشتر معنای مرد بودن به معنای واقعی کلمه داره، ازون مردایی که بتونی بهشون تکیه

بدی و هیچ وقت نگران این نباشی که مرد زندگیت یه روز بی هوا سرت رو از روی شونه هاش لیز بده

پائین و به این نتیجه برسه که به درد هم نمی خورید و بهتره هرچه زودتر تمومش کنید. راستش من تابحال

ازین دخترا ندیدم! یعنی دختری که از خیلی موقعیت های به نظر من بهتر بگذره و وفادار بمونه به مردی که

تمام زندگیش فقط قلباشون برای هم زده، به قول خودش کیف میکنه این مردای پولدار رو بازی میده. لذت

میبره که معاون بازگانی شرکت با اون همه قیافه گرفتنش برای بقیه پیش این شبیه موشه! یکی از بچه های

شرکت که گفته بودم که خانومش خیلی حساسه و هیچ کدوم از خانومای شرکت جرات سلام کردن به این

بنده خدا رو هم ندارن رو یادتونه؟ حالا به تازگی فهمیدم خانومش بسیار حق داره. تابحال سه بار به مناسبتهای

مختلف آزاده رو دعوت کرده و با هم یه بار قهوه خوردن، یه بار غذای مکزیکی، یه بار هم رفتن تئاتر.

موندم این بشر اگه خانومش اینقدر کنترلش نمیکرد الان کجا بود دقیقا. آزاده دختر بدی نیست فقط به قول

آقای رئیس شرکت بغلی چشماش سگ داره اونم سگ آقای پتی بل یعنی میگیره و ول نمیکنه. ببینید کار

به کجا کشیده که من با همسایه بغلی هم آشنا شدم! البته تمام اینا اصلا باعث نمیشه از کار شرکت غافل

بشه که کارا بدجوری روی رواله و خوب پیش میره. یه بار دیگه هم میگم که آزاده دوست داره مردها

رو بازی بده و آخرش بهشون بگه ببین تو هیچی نیستی! البته همه مون میدونیم که بعضی از مردها بازی

نمیخورن ولی بیشترشون بازی میخورن اساسی. آزاده بیمار نیست که از آزار مردها لذت ببره، فقط شیطونه،

و من نمیدونم مردها چرا اینقدر از دخترک های شیطون خوششون میاد!

داستانهای آزاده خیلی بیشتره، میخواستم توی دو قسمت بنویسم تا چیزی از قلم نیفته ولی دیدم حسش نیست.

اگه از چیزی سر درنیاوردید به خودتون شک نکنید. توشته م زیادی واضح نیست خصوصا برای شما که آزاده

رو نمیشناسید و قیافه این روزهای آقایون شرکت و شرکت بغلی رو نمیبینید.

زهره جان به زودی بهت ایمیل میدم. ببخش که اینقدر دیر شد!

+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 11:0  توسط بانو  | 

انگار اونموقع ها که مطلقه بودم، حرفای بیشتری برای نوشتن داشتم! یه عالمه پست موقت و ناقص دارم از همان

موقع ها، یعنی بهتره بگم داشتم، چون همش رو همین الان طی یه عملیات انتحاری حذف کردم، حالا چیزی حدود

20 روز گذشته ازشروع  زندگی جدید ما، و با یه جشن کوچیک (با اصرار شدید من برای کوچیک بودن مهمونی)

رفتیم سر خونه و زندگی خودمون، دل خجسته ای داشت این امیر خان قصه ما، یکی از اصرار های عجیبیش ک

البته زیربار نرفتم، اصرار به پوشیدن لباس عروس بود، گفتم: اگه قرار باشه بین بریدن سرم با گیوتین و لباس

عروس پوشیدن یکی رو انتخاب کنم مطمئن باش گیوتین خواهد بود! طفلک شاگردهاش سرکلاس، اینقدر که

این بشر اصرار داره که حرف خودش رو به کرسی بشونه! هزار و یک دلیل آورد برای پوشیدن و من فقط

یه دلیل داشتم برای نپوشیدن اون این که دوست ندارم! یادتونه گفته بودم ماشینم رو فروختم و ماشین مادر

زیر پام بود؟ همین 6 روز پیش یعنی تولدم یه ماشین خیلی قشنگ از آقاجان هدیه گرفتم، یعنی اگه میدونستم

یه همچین هدیه ای میگرفتم زودتر بی ماشین میشدم! این هدیه خیلی چسبید بهم. فعلا که بیشتر شب ها به

مهمونی بازی میگذره و من اصلا ناراضی نیستم. کارهای شرکت هم یه جورایی فوق العاده شده، به قول

آقاجان با ازدواج درهای رحنت الهی باز میشه، امیدوارم این درها همچنان باز بمونه و با تحریم های جدید

و رکود و... عکس قضیه ثابت نشه!دوتا کارمند جدید هم گرفتیم، دخترکی آمده 22 ساله که تمام آقایان

شرکت رو توی همین مدت کم روی یه انگشت میچرخونه. داستانها داره برای خودش. شاید یه روز

نوشتم. البته مهم برای من درست انجام دادن کارشه که فعلا همه چیز روبراه بوده. راستش این پست

رو نمینوشتم هم اتفاق خاصی نمیفتاد ولی دیدم بعضی از دوستان اینجا منتظرن و من هم این روزانه ها

رو نوشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 12:11  توسط بانو  | 

 

 و من در سالروز میلاد رضای عالم، و در کنار گنبد طلائی اش به عقد مردی

 

درآمدم که هیچ بهانه ای برای این دل بهانه گیر من باقی نگذاشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 14:18  توسط بانو  |