تبليغاتX
من یک مطلقه هستم.

یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391

تهمینه ی سهراب

نمی خواستم این را بنویسم اما دیدم که خیلی ها سراغ سرنوشت شادی و سهراب را می گیرند،

 پس می نویسم. شادی ماه گذشته دخترش را به دنیا آورد. اسمش را به خواست سهراب تهمینه گذاشته!

یعنی سهراب از اول هم دختر می خواست و اسمش را هم از قبل گذاشته بود. این ها را می دانستم

و چیز جدیدی برایم نبود. اینبار هم شادی به من زنگ زد و خودش خبر به دنیا آمدن تهمینه را داد.

 کلی از احوالات تهمینه برایم گفت. زیاد برایم جذاب نبود ولی گوش کردم. بعد هم با خوشحالی گفت:

 راستی اون زنه بود.... نمی دانم چرا با بی رحمی گفتم: کدوم زنه؟ همون که زن سهراب بود و شاید

هم هنوز هست؟  بی توجه به لحن تلخم گفت: همون دیگه، مگه چندتا زن تو زندگی سهراب هست؟

سهراب گفت: مدت صیغه  شون که تموم شد، دیگه تمدید نکردند. گفتم: راست میگی ؟ عجب لطفی

بهت کرده، گفت: سعی نکن با این حرفات حال خوبم رو خراب کنی. برای من چیزی تغییر نکرده،

 گفتم: واقعا تغییر نکرده؟ گفت: پشیمون شدم که بهت گفتم. فقط زخم زبون می زنی. گفتم: ای کاش

 هیچ وقت نمی گفتی. تا قبلش فکر می کردم هنوز مردای خوب پیدا میشن. گفت هنوز هم پیدا میشن

منتها تو نمی بینیشون. گفتم: راست می گی. از تهمینه بگو. ترجیح می دادم همان حرفهای غیر جذاب

را از تهمینه بشنوم تا سهراب. گفت: خوبه.ببین نمی تونم سهراب رو از خونه بیرون کنم.

تهمینه همش بغل اونه عاشق تهمینه است......... گفتم شادی واقعا سهراب برات همون قبلیه است؟

 یعنی واقعا هیچی تغییر نکرده؟ اگه می خوای دروغ بگی هیچی نگو. گفت: پس هیچی نمی گم.

خودتو بذار جای من، ببین تغییر کرده یا نه؟ گفتم: از خدا می خوام هیچ وقت جای تو نباشم.

من می دونم. حواست به خودت و تهمینه باشه. خدافظ. و منتظر خداحافظی او هم نشدم

 و گوشی را قطع کردم. همیشه که من نباید اول صدای بوق اشغال را بشنوم.

 

نوشته شده توسط مطلقه در 15:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391

کمی تغییر

دنیای غریبی است نازنین ها

آدمها زود تغییر می کنند بدون اینکه خودشان بفهمند که تغییر کرده اند.

و من همیشه مخالف این قضیه ای بودم که گفتم ولی حالا با تمام وجودم آن را درک می کنم.

هنوز چند ماه نیست که در این غریبستان زندگی می کنم. ولی برای خودم هم غریبه شده ام.

چند روز پیش در لابی هتلی که تقریبا یک ماه  است به آنجا نقل مکان کرده ام نشسته بودم که

شارلوت و پل هم آمدند. آنها زوجی جوان هستند استرالیایی. که سه نسل قبل از آنها از انگلستان

به استرالیا مهاجرت کرده اند و حال اینها خود را یک استرالیایی اصیل می دانند. به نظر من هم

 وطن آدم جایی است که در آنجا به دنیا آمده و بقیه چیزها تقریبا برایم بی معنی است. آنها هم

همزمان با من به اینجا آمده بودند و درگیر یک سری تحقیقات که خیلی سعی نکردم از آن سر در

بیاورم. پل پرسید کارهای رفتنت هنوز درست نشده و گفتم نه! شاید همینجا ماندگار شدم و شاید هم

 برگشتم به ایران. شارلوت گفت وای نه! ایران نه! فکر رفتن به آنجا را از سرت بیرون کن. گفتم : چرا؟

گفت این همه اخبار رو گوش نمی کنی؟ شرایط اونجا خیلی بده! گفتم: با یه برزیلی که قصد داره بره

 ایران برای تفریح که حرف نمی زنی، من تمام زندگیم توی ایران گذشته،  هنوز 5 ماه از امدنم به

اینجا نگذشته... مگه توی این پنج ماه چی تغییر کرده که نخوام برگردم ایران؟ پل گفت: واقعا تعجب

 می کنم چطور اونجا زندگی می کردی... یه کشور عقب افتاده .... طفلی مردم کشورت...

ما خیلی دوست داریم بتونیم به اونا کمک کنیم....

من وقتی ایران بودم وقتی دوستان آقاجان می نشستند دور هم و از محسنات ایران و پیشرفت ها و

هرچیز دیگر ایران داد سخن می دادند از شدت حرص خوردن به مرز انفجار می رسیدم.

حرفهایشان بیشتر برایم مسخره می آمد و وقتی هم نظرم را می پرسیدند فقط سری به علامت خنثی

بودن تکان می دادم و ترکشان می کردم و تقریبا همه ی آنها می دانستند که من از ایران فعلی فقط هوش

 ایرانی و مغز ایرانی را قبول دارم و معتقد بودم که فکر جوان ایرانی چیزی است ورای همه ی چیزهای

 دیگر. و بازهم معتقد بودم که بیشتر نخبه های کشورم فرار را بر قرار ترجیح داده اند و رفته اند و

 آنهایی که مانده اند خیلی وطن دوست بودند و شاید ایران را از خودشان هم بیشتر دوست داشته اند

ولی اعتقادات من برای خودم است و شاید در بحث با یک ایرانی بشود راجع به آن حرف زد

اما حالا این پسرک کله بور به چه حقی هرچه دلش می خواست می گفت؟

حالا ای کاش فقط ایران فعلی را زیر سوال می بردند که تمام تاریخ ایران را زیر سوال بردند و

 از همه احمقانه تر این بود که می گفتند از وقتی که 40 سال پیش حکومت فعلی، ایران را اشغال کرده

وضع ایران روز به روز بدتر شده!

حرفهای زیادی زدیم  که حالا اصلا حس نوشتنش را ندارم. شاید هم تکرار کردنشان سیستم

 عصبی ام را به  هم میریزد و سعی دارم به نوعی به خاطرشان نیاورم. اما همینقدر می دانم بحثی

 داشتیم طولانی مدت. و آنها هم از من رنجیدند شاید زیاد. چون از آن روز به بعد ندیدمشان و آنها هم

سراغم نیامدند. چون تمام تاریخ کوتاه کشورشان را به نوعی در سرشان زدم و تاریخ هزارن ساله

کشورم را به رخشان کشیدم. خوشبختانه راجع به هر دو قضیه اطلاعاتم از آنها بیشتر بود.

با تمام بی اطلاع بودنشان از تاریخ کشورشان سعی زیادی داشتند که بگویند تمدن استرالیا تمدنی قدیمی

 است و اصولا این افراد مهاجر اصلا با وحشی گری آنجا را از بومیانش تصرف نکرده اند.

گاهی اوقات بحث با ادمهای نادان خیلی سخت تر از ادمهایی است که راجع به قضیه ای

از خودت بیشتر می دانند.

وقتی به اتاق برگشتم از خودم تعجب کرده بودم. من ادمی نبودم که بخواهم اینقدر با عصبانیت با کسی

حرف بزنم و شاید به نوعی تحقیرش کنم.

 تغییر کرده ام. ایران برایم عزیز شده... و منتظرم کسی راجع به آن بد حرف بزند تا مثل

 گربه ای وحشی بپرم و چنگ بیندازمش.

 

 

نوشته شده توسط مطلقه در 23:11 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم اسفند 1390

برای اصغر فرهادی

من به خیلی چیزهای کشورم افتخار می کنم. به تمدنش، به تاریخش، به مردم دوستی

پادشاهان قدیمش، به صلابت دوران گذشته اش،  به  هنرمندانش  به تمام اکتشافات  علمی جوانانش

 و خیلی چیزهای دیگرش که نمی توانم به نام اینجا بیاورمشان.

به خیلی چیزهای دیگرش اصلا افتخار نمی کنم. به دشمن تراشی هایش،

به گاف هایی که سردمدارانش در مجامع بین المللی می دهند، به آرزوهای مشمئز کننده ای

که برای دیگر کشورها دارد، به بی  لیاقتی بعضی مسئولانش و بازهم خیلی چیزهای دیگر......

و به اصغر فرهادی افتخار می کنم به عنوان یک ایرانی،

 به تمام آرزوهایش برای مردم ایران افتخار می کنم. به چهره ای که از مردم ایران می سازد

 برای دیگر کشورها افتخار می کنم. افتخار می کنم که مردم ایران را آنطور که باید به جهانیان

می شناساند نه آنطور که آقایان می شناسانند. مردم ایران را مردمی صلح دوست معرفی می کند

نه مردمی که شعارشان مرگ بر کشورهای دیگر است. مردم ایران را مردمی معرفی می کند

که به تمام تمدن ها و کشورها احترام می گذارند نه مردمی که معتقدند اگر کسی با ما موافق

 نیست پس بر علیه ماست و باید از روی کره زمین محو شوند.

من به اصغر فرهادی به اندازه تمام تاریخ خوب کشورم افتخار می کنم.

---------------------------------------------------------

این متن را تنها چند دقیقه  بعد از شنیدن خبربزرگ برنده شدن یک فیلم ایرانی به  نام

 جدایی نادر از سیمین نوشتم. قطعا بیانگر تمام احسساتم نیست.

------------------------------------------------------------

سحر نوشت: افتخاری بزرگ بود. خیلی بزرگ. و من خیلی خوشحالم.

نوشته شده توسط مطلقه در 10:0 |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم اسفند 1390

سحر نوشت3

این نوشته فقط حاوی اتفاقات امروز من است.

صبح زود با چندتا از دوستان رفتیم پیست آبعلی. اصرارهای من برای رفتن به سمت دیزین  

همان دیشب بی نتیجه مانده بود. همان موقع که پدر اکیدا دستور دادند که دیزین نه! خطر داره...

 توی راه ممکنه بهمن بریزه روی سرت  و تا بیان از اون زیر درت بیارن مومیایی شدی و ....

و هرچه من توضیح دادم که الان آنجا مسابقاتی برگزار می شود آنهم از نوع بین المللی اش

هیچ نتیجه ای نداد و فقط مجوز حضور در آبعلی داده شد. البته می شد پدر را به نوعی پیچاند و به دیزین

 رفت ولی مگر من چندتا بابا دارم که آن را هم بپیچانم؟ ابدا خدا رو خوش نمی آمد.

من اسکی باز حرفه ای نیستم ولی برای تفریح به اسکی علاقه دارم.... یاد مطلقه بانو بخیر...

 قبلا همیشه او هم بود و البته از من حرفه ای تر بود... خوش بودیم با هم...

بگذریم. واقعا باید به شهردار آبعلی و مسئول آن پیست زرشک طلایی داد با مدیریتشان.

یک پیست با کمترین ایمنی.

جاده ای از لحاظ آسفالت وحشتناک و شهری که معلوم بود یا شهردار ندارد که بعید است و یا اگر دارد

 احتمالا در خواب زمستانی است. شهری که اینقدر پر رفت و آمد است کلی از همان پیستش درآمد دارد،

 اصلا قشنگ نبود. باز هم می گویم یک پیست با کمترین ایمنی . در چند ساعتی که آنجا بودم

چندین تیوب سوار با دست و پای شکسته یا در رفته خلاصه زخمی به پائین برده شدند.

درست که خودشان نباید بدون کوچکترین ملاحظه آنطور به قول خودشان سرسره بازی کنند اما

حداقل می شد به جای اینکه تیوب سوار با مخ یا پا به یک دیوار بتونی برخورد کند حداقل به تلی

 از برف یا چیزی ملایم تر از بتون برخورد کنند. چندین مامور آنجا بودند که تنها حرفی که بلد بودند

 این بود که پولش که به جیب ما نمی رود که بخواهیم ایمنی سازی کنیم! احتمالا پولش به حساب

من ریخته می شود و هنوز خبر ندارم. البته در آنجا بیشتر خندیدم به خوردن تیوب به زیر پاهای بقیه

 و به هوا رفتن خلق الله و با مخ پائین آمدنشان ولی

وقتی اشک های دختری جوان را دیدم که از درد مچ پا به خودش می پیچید و داشت روی دست و با

مشقت فراوان به پائین رسانده می شد از خنده هایم پشیمان شدم.

در آخر هم اینکه حواسم به این بود که دوستم که روی زمین پهن بود، چطور دارد با مشقت دوباره بلند

می شود که یک گلوله برف و یخ محکم خورد توی صورتم و عینکم را پوشاند. اصولا با کسی از

این شوخی ...... نداشتم عینکم را برداشتم و با نیش باز آقایی جوان برخورد کردم که با  کاملا

 تصنعی گفت:ببخشید خیلی شبیه دوست دخترم بودید فکر کردم اونه!!!

 اما اینکه آن آقا چطور  منی  را که کل صورتم را عینک اسکی و کلاه پوشانده بود با دوست

دخترش که بعد دیدمش با تیپی شامل مانتو شلوار و روسری اشتباه گرفته بود، هنوز بر خودم پوشیده

 است. من هم به شدت از برخورد برف خصوصا مخلوط شده با یخ آنهم به صورتم بدم می آید گفتم:

 قیافه ات خیلی شبیه شاگرد سوپری سر خیابونمونه، چطوره با چوب اسکی بزنم توی دهنت؟ خوبه؟

روز خوبی بود، اما خواهشا شما امتحان نکنید این پیست را، به دست و پای نازنینتان رحم کنید.

نوشته شده توسط مطلقه در 23:33 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390

سحر نوشت 2

تا به حال چند بار شده که با تمام عقل و شعورتان به این نتیجه رسیده اید که:

نه! این طرف ارزش این را ندارد که با او بمانم، یا آدمی نیست که بشود همسری برای

تمام عمر، دختر و پسرش هم هیچ فرقی نمی کند !  باز هم در عقل و شعورتان را تخته

کرده اید و پای قلبتان را وسط کشیده اید که:

    نه! من بدون اون نمی تونم،

 نه!  بقیه چی فکر می کنند،

 نه!  من الان چند سال از عمرم رو به پاش گذاشتم، تازه الان بخوام یه رابطه

جدید شروع کنم؟ (چند سال یا چند ماهش هیچ فرقی نمی کند! مهم عمرتان بود که رفت)

نه! اونوقت میره با فلانی دوست میشه،(دوستی یا نامزدی یا هرچیز دیگرش هم

هیچ تفاوتی نمی کند) اونوقت من دق می کنم!

نه!  جواب خانواده ام رو چی بدم، چند وقته که منتظرن که ما بالاخره بریم زیر

یه سقف، حالا بعد از این همه وقت بگم که ما به هم نمی خوردیم، وای آبروم میره!

و هزار و یک نه دیگر که خیلی هایمان می دانیم.

قبول کنید که تغییر دادن آدمها خیلی سخت است،وقتی کسی اخلاق خوبی ندارد، یا نه،

اصلا شما اخلاق او را، یا تیپ او را، یا مدل حرف زدن و یا ..... هرچیز دیگر او 

را دوست ندارید، وقتی بخواهید تغییرش دهید شاید چند روزی یا چند صباحی

 بنا به دل شما تغییر کند و البته بهتر بگویم ادای تغییر را در بیاورد، ولی بعد از

مدتی که همه چیز از جمله خود شما برایش عادی شدید، همانی می شود که بود،

 دست خودش نیست که،  بیست و اندی سال و شاید هم بیشتر با این سبک و سیاق

بوده و حالا شما از راه نرسیده می خواهید تغییرش دهید. آخر گل کوزه گری که

 نیست به هر شکلی که دلتان خواست درش بیاورید که همان گل کوزه گری

هم وقتی پخته شد، دیگر هیچ کاری از دست هیچ کس برنمی آید.  پس لطفا از همان

 اول یا همانی را پیدا کنید که می خواهید که البته خیلی سخت است، و

البته اگر خیلی ایده آلیست باشد باید گفت تقریبا غیر ممکن و یا کمی انعطاف پذیر باشید.

و در آخر جمله ای از انیشتین که تمام این حرفها را خلاصه می کند:

زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند؛ که نمی کنند.

 مردان هم با این آرزو با زنان ازدواج می کنند که زنان تغییر نکنند؛ که می کنند!

و در آخرتر: اگر شما هم گاهی به عقل و شعورتان استراحت داده اید و پای قلب را

وسط کشیده اید و به تمام حرفهای عقلتان نه گفته اید، آن نه ها را اینجا بیاورید

شاید درس عبرتی شد برای آیندگان.

 

نوشته شده توسط سحر در 14:41 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم بهمن 1390

زهره و شوهرش

فعلا در آلمان ماندگار شده ام!! قرار بود به کانادا بروم، البته هنوز هم این قرار را با خودمان داریم،

ولی این قرار فعلا یک طرفه لغو شده، نمردیم و بالاخره تحریم ها دامن ما را هم گرفت. من کارهایم را

 خیلی وقت پیش کرده بودم و قاعدتا نباید اینطور می شد ولی در هر صورت فعلا ماندگار شده ایم.

آقاجان بیست و اندی روز پیش برگشت، این هم از همان کارهای خدا بود که دل آقاجان از من کنده شد،

منی که اگردر ایران،  یک شب خانه برادرم مانده بودم، روز بعد خود آقاجان می آمد دنبالم و دلتنگ

می شد، حالا وسط این همه اجنبی ما را تنها گذاشت و به چند سفارش بسنده کرد. اینها همه به کنار،

موضوعی که ترغیبم کرد برای نوشتن این بود :

اینجا که هستم مهمان یکی از دوستان آقاجان هستم، البته تا وقتی که آقاجان بود، اینجا نبودم و

 فعلا تا درست شدن کارهایم اینجا ماندگار شده ام، خانواده خوبی هستند، دو هفته قبل مهمان دائمی

دیگری هم به اینجا آمد، زهره !

زهره دختر برادر صاحبخانه است که او آمده در همین آلمان ماندگار شود. 6 سال پیش ازدواج کرده و

حالا  برگه حق طلاق به دست، آمده. شوهرش را به خاطر 620 سکه به زندان انداخته، و

حالا نیش ها تا بناگوش باز شده، اینجا برای خودش خوش می گذراند، در همین دو هفته اینقدر

ندید بدید بازی درآورده که منی که اساسا با کسی کار ندارم، حوصله ام سر رفته. می گوید:

شوهرم خیلی دوستم داشت، من هم از همین  استفاده (سوء استفاده) کردم و حق طلاق را ازش

گرفتم. بعدش هم دیدم خب باباش که پولداره، خب مهریه منو بدن دیگه، ولی باباش گفت نمیدم،

یعنی وقتی فهمید حق طلاق رو از پسرش گرفتم، گفت نه! منم انداختمش زندان، می خواستن منو

پابند کنن! .... خلاصه کلام اینکه حرفهاش زیاد سر و ته نداشت، ولی زن عمویش، همانی که من

مهمانشان هستم، گفت: خانواده شوهرش خیلی آبرودار هستند، اصلا از اول هم

من نفهمیدم آنها چطور آمدند این چشم سفید !! را گرفتند، اینقدر بی آبرویی درآورد که پدرشوهرش قید

پسرش را زد و رفت و آمدش را با این خانواده قطع کرد و فقط گاهی پسرش به آنها سر می زد، پسره

وقتی 6 سال پیش اینو گرفت فروشگاهصوت و تصویر داشت ، ولی الان ورشکست شده،

راننده تاکسی شده بود، حالا هم که انداختتش زندان، پسره هم حالا فهمیده چه خبط و خطایی کرده،

نمیذاره باباش مهریه اینو بده، میگه: هیچی بهش نمی دم، همینجا می مونم. بابای بیچاره اش

 هم مونده این وسط از اون طرف پسرش توی زندانه و همه بهش می گن خب، مهریه دختره رو بده بذار

 بیرون بیاد، از اون طرف هم پسرش نمی ذاره،.... . گفتم خب آخرش که چی؟ باید بالاخره بده...

گفت: نمی دونم، فقط از دست این و پدر و مادرش حرص می خورم، اصلا پدر و مادرش باعث شدند

اینطور بشه، هرچی شوهرش گفت: اینا برعکسش رو گفتند....

ادامه اش را بعدا می نویسم، الان بیشتر فکرم درگیر زهره و شوهر بیچاره اش شده،

دوست دارم زودتر تکلیفم روشن شود و از اینجا بروم،

این زهره هم که شده سوهان روح و روان.

نوشته شده توسط مطلقه در 11:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم دی 1390

سحر نوشت 1

من مطلقه ای هستم برعکس بیشتر مطلقه ها، یعنی مثل اکثر مطلقه هایی که می شناسم از یک زندگی با

هزاران مشکل و البته شاید نفرت به خانه پدری برنگشتم. ساده ترش می شود اینکه من و سیاوش با

نفرت جدا نشدیم، یعنی اصلا از هم متنفر نشدیم و نیستیم. اما شاید اگر هرکداممان جفت پاهایمان را

در یک کفش نمی کردیم، الان جفتمان و البته بیشتر من لقب مطلقه را پشت خودمان حس نمی کردیم.

هردویمان خیلی همدیگر را دوست داشتیم، هردویمان تحصیلکرده و عاقل و بالغ بودیم، هردویمان

می دانستیم در زندگی چه می خواهیم، جامعه آرمانی خودمان را هم ترسیم کرده بودیم، اما راستش

با واژه گذشت میانه خوبی نداشتیم. یعنی یک قدم هم برای خواسته دیگری که منافات داشت با خواسته

خودمان، عقب نمی رفتیم.  خب این هم مدل ما بود، شاید در طی 2 سال و 3 ماه زندگی زیر یک

سقف و قبل از آن در دوره نامزدی و عقد، اصلا بگومگویی هم نکردیم! اجباری هم برای کاری

 نداشتیم، نه من و نه سیاوش. وقتی هم که من به این نتیجه رسیدم که زندگیمان یکنواخت شده،

به سیاوش گفتم، راستش سعی کرد که پشیمانم کند، ولی نشدم. حالا هم گاهی هم را می بینیم،

در حد یک ناهار و احوالپرسی های معمول،  خودخواه نیستم، اما فکر می کنم وقتی قرار است

در خوشبینانه ترین صورت 70 سال عمر کنم، که نزدیک 27 سال آن گذشته،

پس باید آنطور که می خواهم زندگی کنم.

 

نوشته شده توسط سحر در 19:42 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام آذر 1390

بازهم شادی

شادی را یادتان هست؟ همانی که وقتی باردار شد سهراب (همان همسر عاشق پیشه قبلی اش) رفت و یکی

دیگر را صیغه کرد، آنهم از نوع هشت ماهه.....

شادی و سهراب

 حالا دوباره قصه ام قصه ی همان شادی و سهراب است.

با شادی چند روز پیش حرف زدم، از خیلی وقت پیش یعنی از وقتی از شاهکار سهراب باخبر شدم،

 دیگر در دیدارها و تماس ها نپرسیدم سهراب چطوره؟ یکجورهایی برایم خنثی بود، وقتی هم که

شادی چیزی می گفت بی توجه از آن می گذشتم، اما اینبار گفت: سهراب دیروز رفت مسافرت.

گفتم برای چی؟ مگه شرایط تو رو نمی دونه؟ حالا کی برمی گرده؟ گفت: مسافرتش یک

ماهه است. مسافرتش کاریه! گفتم دست بردار، کدوم مسافرت کاری؟ از کی تا حالا کار اون

 مسافرت دار شده، حالا با کی رفت؟ تنهایی؟ گفت: آره،... و بعد بغضش ترکید، گفت نه!

تنها نیست. با همونه (همان همسر دوم). زیادی با هم خوب شدن، ولی بازم سهراب هر روز بهم

سر می زنه، ولی بهم دروغ گفت، گفت تنهایی داره میره برای سنجیدن شرایط برای

سرمایه گذاری،و یه ماهه برمیگرده، ولی بعد فهمیدم با همون دختره رفته،  ببین دارم سکته

می کنم، می ترسم بچه ام چیزیش بشه.حالم اصلا خوب نیست، خودم به درک، بچه ام چی؟

گفتم: آخه احمق بچه ی اون ... رو داری از وجودت تغذیه اش می کنی و حرص می خوری،

 اونم یکی میشه عین باباش دیگه...، گفت: تو دیوونه ای. فکر کردم بری اونجا آدم می شی،

 ولی نه، هنوز آدم نشدی، میگی چیکارش کنم... .

یه لحظه به خودم آمدم. شادی کسی را نداشت برایش حرف بزند، به شدت در تلاش بود

که خانواده اش از تمام مشکلات زندگی اش بی خبر باشند. از نظر پدر و مادر شاید سهراب

 و شادی یک زوج ایده آل بودند، سهراب هم مورد تائید همه ی افراد خانواده اش بود.

حتی همسران دو برادر شادی مدام اخلاق و منش سهراب را برای همسراانشان مثال می زدند

و شادی در روی ابرها سیر و سیاحت می کرد. خواهری هم نداشت که مرهمی بر زخم های

 دلش باشد و یکجورهایی من تنها سنگ صبورش بودم. هق هق شادی را هنوز می شنیدم،

خدایا یعنی اینجا هم نباید آرامش داشته باشم؟

گفتم خیلی خب، تو از کجا فهمیدی؟ گفت: از آژانسی که همیشه بلیط می گیره فهمیدم، یه جورایی

 به دلم افتاده بود، زنگ زدم،...  حالا چه فرقی می کنه، بگو چیکار کنم، اگه مامانم اینا بفهمن،

 وای آبروم می ره. گفتم: دیوونه آبروی سهراب میره، مگه تو چیکار کردی؟ روزی که راضی ات

 کرد باید فکر این چیزا رو هم می کردی! خواستم بگم وقتی با یه انگشتر برلیان و از این جور چیزا

خر میشی چه توقعی داری؟ ولی نگفتم. می گفت حالا چیکار کنم، گفتم: چیکار می تونی بکنی، هیچی!

برو تو تختت دراز بکش و بقیه استراحت مطلقت رو بکن. گفت: یعنی چی؟ گفتم یعنی همین که گفتم،

کاری نمی تونی بکنی، رفته دستت هم بهش نمی رسه، بذار برگرده، بعد باهاش حرف بزن و

این صیغه هشت ماهه رو تمومش کن، گفت: اگه تمومش نکرد.... گفتم به درک ، تو تمومش کن،

 گفت: مگه من عین توام، من سهراب رو دوست دارم، گفتم: می دونی مشکلت چیه؟ مشکلت اینه

که معنی دوست داشتن رو هم نمی دونی، مگه میشه آدمی رو که اینقدر بی احساسه، اینقدر

 تو رو اذیت کرده، این همه اشکت رو درآورده این همه بهت خیانت کرده،  دوست داشت؟

ای کاش معنی دوست داشتن رو حداقل می فهمیدی... و صدای بوق اشغال تمام گوشی

و مغزم رو پر کرد. از آدمایی که کل زندگی و وقتشون رو می ذارن برای گول زدن خودشون

 و بقیه خیلی حرصم می گیره. توی کل 24 ساعت اگه فقط 1 ساعتش رو با خودمون

صادق باشیم کل زندگی مون رو کافی است. ای کاش شادی می فهمید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سحر نوشت: در وجودم غم رفتن پائیز بیشتر از شادی آمدن زمستان است

اما یلداتان خوش.

نوشته شده توسط مطلقه در 20:10 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم آذر 1390

غربت زده!

فکر نمی کردم اینقدر زود دلم هوای نوشتن در اینجا را بکند، ولی ... .

سه شنبه و چهارشنبه ای که روزهای آخرم در اینجا بود، عجیب روزهایی بود

. برف و سرما، اشک های ناخودآگاه مادر، انگار با همان حس مادرانه اش که هیچ وقت

درک نکردم، فهمیده بود که رفتن 2 ماهه ام دروغی بزرگ است. چمدانم را دوشنبه بستم.

سه شنبه و چهارشنبه را فقط جاهایی بودم که دوست داشتم. سه شنبه صبح رفتم دربند، ماشین

را همانجا پارک کردم و از آنجا پیاده راه افتادم، یک دل سیر در خیابان ولیعصر چرخیدم،

ساعت 7:30 پارک ملت بودم و کلی دویدم، فکر کنم چند بار هم زیر برف چرخ زدم

روی یک پا، دیوانه نشده بودم، خوشحال بودم، بعد با یک دوست قدیمی صبحانه را در رستورانی

 در پاساژ تندیس  خوردیم و من چقدر صبحانه را دوست داشتم و خودم خبر نداشتم بعد از آنجا رفتم

پیش شادی و خداحافظی کردم بدون گریه نه من نه او، بعد کلی تا ولیعصر رفتم و برگشتم، چندبار

 هم لیز خوردم و با مخ رفتم زمین، از اینکه کسی دستم را بگیرد و بلند کند ناراحت نشدم

 بر عکس همیشه خوشحال بودم، ناهار را با چند تا از دوستان پسر و دختر دوران دانشکده در

 رستوران خاتون دوست داشتنی ام خوردم و نزدیک غروب رفتم سراغ ماشینم و برگشتم

خانه، چهارشنبه تنهایی ام بیشتر بود،  با بچه برادرم کلی بازی کردم  بعد بردمش یک اسباب فروشی

 در میرداماد و به ازای هر بوسه ای که داد، اسباب بازی قشنگی برایش گرفتم  بعد از ظهر رفتم شهر

کتاب نیاوران و با دل سیر هر چه در کارتم بود خرید کردم، گوشی ام هم فقط وقتی واجب بود،

یعنی مادر بود، جواب می دادم. این دو روز از بهترین روزهای زندگی ام بود، و پنج شنبه کامل در

 خانه بودم با گوشی خاموش. به در و دیوار اتاق زل زده بودم کمی هم آن را مرتب کردم، تختم

را کاملا مرتب کردم وروی کتابخانه ام را با پارچه ای بزرگ پوشاندم. سی دی های شجریان و

 امید و حمید عسگری را برداشتم و توی کوله ی دم دستی ام گذاشتم. چند ساعت باقی مانده تا

رفتنم را روی زمین خوابیدم. دلیل همه ی کارهایم را می دانستم الا دلیل اشکهایم را، خودم خواستم

که بروم، سعی زیادی کرده بودم، راضی کردن آقاجان که قصه خودش را داشت، حتی به عنوان

 همراه هم سختش بود که من بروم آنجا، ولی نمی دانم خدا چه چیزی را به دل آقاجان انداخت

که راضی شد به آمدنم. اما انگار باورم نمی شد که بتوانم و بیایم. کارهایم یک جورهایی نشات گرفته

 از ذوق زدگی ام بود، حالا اینجایم، خوشحال هم هستم، دلم هنوز برای هیچ چیز تنگ نشده،

اینجا را دوست دارم، سرمایش را هم... . نمی دانم شاید هنوز غربت زده نشدم، آقاجان خوب است

و شاید زودتر از دو ماه هوس برگشتن بکند، البته خدا رو شکر کمی هم کارهای تجاری دارد و

 باید بماند، زمزمه هایش را هم  شروع کردم که اینجا بمانم ولی بار اولی که گفتم، گفت: این بحث

 را شروع نکرده  همینجا تمام کن. و من همانجا تمامش کردم، اما همین امروز 50 دقیقه راجع

به آن حرف زدیم، و آقاجان آخرش گفت: حالا تا ببینم خدا چی می خواد؟ و این یعنی برای من تمام!

یعنی ماندگار می شوم. فکر می کردم اگر بروم دلم برای همه چیز ایران تنگ می شود راستش دلم

برای مادرم هم تنگ نشده. ولی تا به امروز فقط  دلم برای ترافیک همیشگی اتوبان همت تنگ شده!

هوای سحر را داشته باشید که هوای اینجا را دارد.

 

نوشته شده توسط مطلقه در 0:42 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390

من اینجا مستاجرم

سلام، من سحرم. دوست مطلقه بانو. با اجازه خودش اومدم برای تائید نظرات.

البته این اجازه را از ۴ روز قبل دارم ولی یک جورایی دل و دماغش نبود.

مطلقه بانو الان در آلمان است، قرار است  شنبه هر هفته همه چیز را برایش ایمیل کنم

از جمله نظرات را. بدون سانسور.

اصرارم برای گاهی آمدن به اینجا فعلا بی نتیجه بوده، خیلی خسته شده بود و

فعلا همچنان خسته است. قرار است گاهی متنهایی بنویسد و ایمیل کند و من اینجا بگذارم.

راستی من امانتدار خوبی هستم. که اگر نبودم مطلقه بانو حتی آدرس اینجا را هم به من نمی داد

چه برسد به کلید اینجا، پس با خیال راحت هرچه دل تنگتان می خواهد بگوئید.

من هم مطلقه ام، تا بعد .

 

 

نوشته شده توسط مطلقه در 2:43 |  لینک ثابت   •