اینجا یک زن مینویسد از تمام روزهایی که به او گذشته و میگذرد.

سلام. اول عذر میخوام بابت این مدت نبودن، یه سفر پیش بینی نشده و بعد از برگشتن هم خانواده امیر برگشته بودن

ایران و یه مدت حسابی سرم گرم مهمونداری بودم و بعد هم کارای شرکت؛ خیلی وقت برای وبلاگ نویسی برام

نذاشته بود. سعی هم کردم وقتی بیام و بنویسم که حرفی برای گفتن داشته باشم. این مدت که خانواده امیر

اینجا بودن یه چندتایی مهمونی دعوت شدیم. امیر یه دختر عمه داره ه الان 4ساله دوران عقد رو میگذرونه،

مشکلی از لحاظ گرفتن مراسم ندارن ولی یه لجبازی کلا همه چیز رو معلق نگه داشته، آقای داماد که اتفاقا

و طبق شنیده ها بسیار محترم و خانواده دار تشریف دارن، قبل از مراسم عقد با عروس بانو قرار میذارن که

واحد پائین خونه پدری زندگی کنند و در مقابل هم مهریه خداتایی عروس بانو رو قبول می کنن که البته الان

در حال مهریه پرداخت کردن هستند! اما عروس بانو بعد از چند هفته و گذران دوران گل وبلبل و صد

البته مشورت های طولانی مدت با خاله خانباجی های فامیل به این نتیجه میرسن که اشتباه کردن که این شرط

رو قبول کردن. و این میشه آغاز یه سری اختلاف دامنه دار و طولانی مدت. اونقدر لجبازی بین این دوتا

بالا گرفته که عروس رفته مهریه خودش رو اجرا گذاشته بلکه داماد ازین شرط پشیمون بشه ولی داماد

نه تنها قبول نمیکنه که الان داره مهریه رو پرداخت میکنه ولی یک قدم از شرطش عقب نشینی نمیکنه.

قضیه بین این دوتا طولانیه و خارج از حوصله خواننده های این وبلاگ. ولی من در تمام این روزهایی

که گذشته دارم فکر میکنم چرا باید یه دختر اینقدر وحشت کنه که بره و نزدیک پدر و مادر همسرش

زندگی کنه؟ پدر و مادر این پسر پیر و از کار افتاده نیستن. فقط همین پسر رو دارن. همین حالا هم

کلی خدم و حشم دارن و اگر هم روزی خدای ناکرده از کار افتاده بشن، قطعا وبال گردن عروس

نخواهند شد. به اینکه بعضی از دخترا اینقدر حرفهای دوست و آشنا براشون مهمه که بهترین سالهای

زندگیشون رو خراب میکنن فقط به خاطر اینکه جلوی دوستاشون کم نیاورده باشن. که بگن دیدی آخرش

حرف من شد،وقتی شما یه پسر یا دختری رو دوست داشته باشی و همه جا از فضائلش تعریف کنی باید

باور کنی که این همسر اگه الان باعث افتخارت جلوی دوست و آشنا شده، قطعا خانواده ای داشته که

براش عمر گذاشتن. شاید اونهایی که بچه دارن این حرف من رو راحتتر درک کنند. من کاری

به دلائل جامعه شناختی و اقتصادی بالا رفتن سن ازدواج ندارم. ولی مطمئنم یکی از دلائل اصلیش

خودخواه تر شدن ادمهاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 16:11  توسط بانو  | 

توی زندگی اکثر ما، هستند آدمهایی که ی جورایی الگو میشن برامون. اصلا منظورم آدمهایی با شهرت های

جهانی نیست، منظورم یه دوست یا یکی از اقوام یا آشناهاست. یعنی هرچقدر که به زندگیش بیشتر نگاه میکنی،

بیشتر لذت میبری. برای من پریچهره یه الگو بود. یعنی یه زن به تمام معنا. از نظر من پریچهره، یه دختر نمونه،

یه همسر فوق العاده، یه مادر بی نظیر، یه عروس همه چیز تموم و خلاصه یک زن به تمام معنا بود.حدود 4 سالی

از من بزرگتر بود. همون سالی که دانشگاه قبول شد با یکی از اقوامش ازدواج کرد و تحصیلاتش رو ادامه داد و

شد استاد دانشگاه این مملکت. شد یه محقق کم نظیر، دوتا بچه داشت و شوهرش، سعید هم توی مردهای فامیل

برای خودش تک بود. اینقدر با احترام در مورد همدیگه حرف میزدن ک گاهی با خودم میگفتم این پریچهره

همسرش رو هم توی خونه با پیشوند آقا صدا میزنه آیا؟ مادرش و خودش با مادر خانومی رفت و آمد داشتند

و بالطبع من زیاد میدیدمشون. امروز که رفته بودم پیش آقاجان تا گزارش کار بدم، از مادر خانومی شماره

منزل پریچهره رو خواستم تا برای یه موضوع کاری یه دوست، ازش کمک بگیرم. چون موبایلش خاموش بود

و مادر خانومی با ناراحتی بهم گفت که پریچهره و سعید با همدیگه مشکل دارن و پریچهره اصلا خونه نیست یا

بهتره بگم اصلا تهران نیست که بتونه کاری انجام بده. و تمامش برمیگرده به بدبینی های همسرش، به دخالتهای

بی موردش توی زندگی مادر زنش!!! شنیده بودم مادر زنها گاهی میشن بلای زندگی بعضی ها اما این مدلش

رو دیگه نشنیده بودم! یعنی چون پدر پریچهره فوت کرده، سعید مدام راجع به کارهای مادر زنش اظهار نظر

میکنه. مادر پریچهره به مادر خانومی گفته بود: من اصلا قصد ازدواج مجدد نداشتم، اما اینقدر این سعید

حرفهای بی ربط زد، که به خاطر لجبازی تصمیمم عوض شد و میخوام ازدواج کنم .میدونید سخته یه آدم

اجتماعی باشه، بعدش همسرش مدام مثل یه دیوار جلوش باشه؛  بخواد از همه چیز سر دربیاره. اینکه مدام

موبایلت چک بشه، اینکه وقتی دستمزد یک کاری رو مییری و پولی به حسابت میره، همسرت بره چک کنه

ببینه فرستنده مرد بوده آیا؟ حتی اگه ریگی هم به کفشت نباشه، بالاخره یه روزی این همه شک و تردید،

حوصله ت رو سر میبره و اتفاقی که نباید بیفته، میفته و میری. اینکه بیرون زندگیت بقیه رو (از جمله من)

کشته باشه و داخل زندگیت خودترو. اینا خیلی سخته. پریچهره رو درک میکنم. درک میکنم که با وجود دو

تا بچه قصد جدایی نداره و ترجیح داده یه مدت دور باشه تا شاید سعید به خودش بیاد. بدبینی هرچی بیشتر بگذره،

حادتر میشه و درمانش سخت تر. به خودمون بیایم، اگه خودمون یا همسرمون دچار این مشکل هستیم بهتره زودتر

اقدام کنیم برای درمانش، قبل از اونکه زندگیمون بره روی هوا.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 0:48  توسط بانو  | 

قصه اسم انتخاب کردن برای این وبلاگ شده بود قصه ایمیل ساختن در یاهو. یعنی هر اسمی

رو که به ذهنم میرسید و سرچ میکردم، لینکی داشت که اسم رو قبلا مصادره کرده بود. لپ تاپ

رو روی پام گذاشته بودم و داشتم دنبال اسم میگشتم برای وبلاگ! به امیر هم که نمیشد گفت دارم

چیکار میکنم. امیر هم کتابی رو که شادی عصر اینجا جا گذاشته بود رو داشت میخوند. همینطور

که داشتم حرص میخوردم، امیر گفت: پس تو دخترکی از سیاره ولکان هستی! گفتم: دخترکی از

کجا؟ گفت: ولکان. گفتم: معنیش چیه اونوقت؟ و دوخط از کتابی که دستش بود رو برام خوند:

ولکان سیاره حاکم بر احوالات متولدین شهریور است. معنی ولکان بوجود آورنده رعد و برق

میباشد و واقعا هیچ معنی دیگری ندارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 21:38  توسط بانو 

مدتها بود میدونستم که یکی از کارمندهای مرد شرکت، روزهای سختی رو میگذرونه. با

همسرش مشکل داشت و داشتند از هم جدا میشدند و حالا بیشتر از یک ماهی میشه که جدا شدند.

یه پسر کلاس اولی هم داره. نیکان توی این یه ماه از ساعت 1 بعدازظهر تا 5/4 و گاهی هم

بیشتر کنار ماست! تمام این یه ماه میومد و پدرش براش ناهار میگرفت و توی شرکت میخورد

و بعد از ساعت کاری با هم میرفتن خونه. گاهی خانوم منشی توی درساش بهش کمک میکرد.

اوائل گاهی  یواشکی میومد و آروم در اتاق من رو باز میکرد و زود میبست. گاهی دستی به

سرش میکشیدم نه از روی ترحم که بخاطر اینکه من عاشق پسر بچه ها خصوصا توی

سن 5 سال تا 10 سال هستم. اینروزها بیشتر میومد کنارمو روی صندلی میشست و زل

میزد به صفحه مانیتور. هفته پیش یه شماره موبایل دور از چشم پدرش گذاشت روی میزم،

//میشه این رو برام بگیرید؟ *: این چیه؟ //شماره مامانم. * چرا از بابا نمیخوای برات

بگیره؟ //چون نمیگیره.*: باشه عزیزم. شماره خاموش بود. تاحالا دیدید چشمهایی که انگار

برق میزنه یه دفعه خاموش بشن؟ من اونروز این رو توی چشمهای نیکان دیدم. *: اشکالی

نداره عزیزم، بعدا دوباره میگیریم. //:نه اونروزم که از موبایل مامان آرشام(دوستش)

گرفتم خاموش بود. *:خب بالاخره یه روزی روشن میشه و نیکان حسابی ناامید شده از اتاق

رفت بیرون. صبح روز بعد با پدرش حرف زدم، خلاصه حرفها این بود: تفاهم اخلاقی

نداشتیم، اصلا از اول فهمیدم که یه روزی به اینجا میرسیم. اومدن نیکان یه اشتباه بود. اصرار

از مادر نیکان بود برای بچه دار شدن، ولی وقتی قرار شد جدا بشیم گفت که نمیخواد نیکان

رو ببینه. حرفهای مادرش (مادربزرگ نیکان) بود که یادش داده بود. میخواست از ایران بره.

تمام مهریه اش رو گرفت و قرار شد هیچوقت سراغ نیکان نیاد. خودم براش هم مادری میکنم

هم پدری. خیلی دلم میخواست بهش میگفتم تو شعورت نرسیده که وقتی میدونی با همسرت

مشکل داری نباید پای یه موجود دیگه رو به این دنیا باز کنی و بعدش هم راحت بگی اون

یه اشتباه بود حال میخوای هم پدری بکنی هم مادری. به قول آقاجان خوب شد من توی این

مملکت کاره ای نشدم وگرنه بیشتر از نصف آدمهایی رو که با وجود داشتن بچه از هم جدا

میشدن رو له میکردم! این رو میدونم که زندگی کردن توی یه محیط آروم و با تک والد خیلی

بهتر از محیط پر تشنج ولی با حضور پدر و مادره، منظورم اون دسته از پدر ومادرهاییه که

بچه رو حل المسائل مشکلات زندگی خودشون میدونند. من معتقدم این دسته از آدمها رو باید دار زد.

ای کاش خدا علاوه بر تمام آپشن هایی که برای بچه دار شدن لازمه،آپشن شعور رو هم اضافه میکرد.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:30  توسط بانو  | 

پروسه استخدام مثل قبل بود. آگهی روزنامه و اومدن تعدادی جوان و انتخاب یک یا چند نفر با توجه به قابلیت هاشون.

اینبار برخلاف قبل آقای برادر نبود و خودم تنها با طرفم صحبت میکردم. البته قبلا اومده بودن و فرم پر کرده بودن

و رفته بودن و از بینشان چند نفری برای مصاحبه حضوری انتخاب شده بودن. من یک جوان با مدرک ارشد در

رشته مورد نظرم خواسته بودم و ترجیحا از یک دانشگاه معتبر. چه کنم که این دانشگاه معتبر برای من همیشه

معیاری بوده بسیار مهم. آزاده قسمت سن را پر نکرده بود و خب زیاد برام مهم نبود. نوشته بود ارشد از دانشگاه

شریف. خب اسم شریف به خودی خود کافی بود. بعد با خودم فکر کردم طفلک با فوق لیسانس از شریف چرا

باید بیاید توی شرکت فسقلی من و ای بسوزه پدر پارتی بازی فامیل سالاری و نه شایسته سالاری. خلاصه سر

ساعت آمد و چند دقیقه از حرف زدن هامان گذشته بود که گفت من یه جایی دروغ نوشتم! من ارشد نیستم

لیسانسه هستم و امسال شرکت میکنم برای ارشد و قطعا قبول میشم. حرفی نزدم و دنبال خودکار قرمزم

میگشتم تا بالای فرمش علامت منفی بزنم و برم پی کارم. گفت ولی با خودم گفتم میام باهاتون حرف میزنم

و قانعتون میکنم. من توانایی های زیادی دارم. معدل الف دانشگاه و رشته بودم ولی میخواستم تغییر رشته بدم

به خاطر همین یه سال عقب افتادم ولی امسال قطعا قبول میشم. بازهم حرفی نزدم و داشتم توی ذهنم به خودم

بد و بیراه میگفتم که چرا خودکارمو پیدا نمیکنم! بعد انگار فهمید چی توی ذهنم میگذره. گفت فقط دو هفته،

اگه نتونستم خودم رو ثابت کنم میرم. خواهش میکنم. فقط دو هفته. و من چون خودکار قرمزم رو پیدا نکردم

قبول کردم که دو هفته صبر کنم. و از آن دو هفته، دو هفته های زیادی گذشته و آزاده موندگار شده و یکی

از بهترین  دوستام شده! ببینید چه موجودیه که من اینقدر زود باهاش رفیق شدم. یک موجود آتیش پاره به

تمام معنا. تا بحال 3 تا از آقایون شرکت ازش خواستگاری کردن! محل زندگیش یکی از مناطق جنوب شهره،

به قول خودش منطقه جرم خیز. بعد تمام فکر و ذکرش پیش یکی از پسرهایی که از بچگی با هم بزرگ شدن

و حالا سربازیست و آدم حسابیست. آدم حسابی از نظر آزاده اصلا به معنای پول دار بودن و خونه و ماشین

آنچنانی داشتن نیستا، بیشتر معنای مرد بودن به معنای واقعی کلمه داره، ازون مردایی که بتونی بهشون تکیه

بدی و هیچ وقت نگران این نباشی که مرد زندگیت یه روز بی هوا سرت رو از روی شونه هاش لیز بده

پائین و به این نتیجه برسه که به درد هم نمی خورید و بهتره هرچه زودتر تمومش کنید. راستش من تابحال

ازین دخترا ندیدم! یعنی دختری که از خیلی موقعیت های به نظر من بهتر بگذره و وفادار بمونه به مردی که

تمام زندگیش فقط قلباشون برای هم زده، به قول خودش کیف میکنه این مردای پولدار رو بازی میده. لذت

میبره که معاون بازگانی شرکت با اون همه قیافه گرفتنش برای بقیه پیش این شبیه موشه! یکی از بچه های

شرکت که گفته بودم که خانومش خیلی حساسه و هیچ کدوم از خانومای شرکت جرات سلام کردن به این

بنده خدا رو هم ندارن رو یادتونه؟ حالا به تازگی فهمیدم خانومش بسیار حق داره. تابحال سه بار به مناسبتهای

مختلف آزاده رو دعوت کرده و با هم یه بار قهوه خوردن، یه بار غذای مکزیکی، یه بار هم رفتن تئاتر.

موندم این بشر اگه خانومش اینقدر کنترلش نمیکرد الان کجا بود دقیقا. آزاده دختر بدی نیست فقط به قول

آقای رئیس شرکت بغلی چشماش سگ داره اونم سگ آقای پتی بل یعنی میگیره و ول نمیکنه. ببینید کار

به کجا کشیده که من با همسایه بغلی هم آشنا شدم! البته تمام اینا اصلا باعث نمیشه از کار شرکت غافل

بشه که کارا بدجوری روی رواله و خوب پیش میره. یه بار دیگه هم میگم که آزاده دوست داره مردها

رو بازی بده و آخرش بهشون بگه ببین تو هیچی نیستی! البته همه مون میدونیم که بعضی از مردها بازی

نمیخورن ولی بیشترشون بازی میخورن اساسی. آزاده بیمار نیست که از آزار مردها لذت ببره، فقط شیطونه،

و من نمیدونم مردها چرا اینقدر از دخترک های شیطون خوششون میاد!

داستانهای آزاده خیلی بیشتره، میخواستم توی دو قسمت بنویسم تا چیزی از قلم نیفته ولی دیدم حسش نیست.

اگه از چیزی سر درنیاوردید به خودتون شک نکنید. توشته م زیادی واضح نیست خصوصا برای شما که آزاده

رو نمیشناسید و قیافه این روزهای آقایون شرکت و شرکت بغلی رو نمیبینید.

زهره جان به زودی بهت ایمیل میدم. ببخش که اینقدر دیر شد!

+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ساعت 11:0  توسط بانو  |