طلاق چیز ..... است.

شب قدر، لیست درخواستهای سال قبل از خدا، بعضی ها روشون خط کشیده نشده، بعضی ها چرا،

خوشحالم به خاطر اون خط زده ها و نزده ها، به خاطر اینکه یکی هست که حواسش بهم هست،

که حواسم بهش هست، که بخاطرش بد نمیشم و بدی نمیکنم، که تمام این سالها هوام رو داشته،

که آقاجان رو سپزدم دستش، نه آقاجان، که خودم رو هم سپردم بهش، قویتر و مطمئن تر سراغ ندارم،

خاطرم جمعه، دارم لیست امسال رو مینویسم، اسم دوستام و آرزوهام، من عاقبت بخیری و آرامش

میخوام از خدای خودم، برای شما هم میخوام. برای من هم دعا کنید لطفا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 16:15  توسط مطلقه  | 

فاطمه منشی شرکته. چهارشنبه گفت عقد کنون دعوتم و زودتر رفت. تعجب کردم وسط ماه

رمضون ولی رفت. بعد پنجشنبه با یه عالمه عکس و حرف برگشت. عروس 13 سالشه و داماد

هم 23 سالش. گفت تمام خاندان عروس ناراحت بودن که اینقدر زود عقد کرده ولی خواست خود

عروس بوده یعنی دختر 13 ساتله رسما وایستاده جلوی خانواده اش و گفته نه! من میخوام ازدواج

کنم. حالا تمام اینا به کنار، توی این مملکت ازین اتفاقا زیاد میفته، استدلال جناب داماد که رفته

دختر 13 ساله گرفته برام جالب بود، استدلال ایشون این بوده که میخوام یه دختری رو بگیرم

که با خودم بره گوشی موبایل بگیره، یعنی تابحال با کسی در ارتباط نبوده باشه و موبایل نداشته

بوده(نمیدونستم فعل گذشته اش رو چی بنویسم). و ایشون ارتباط رو در گرو موبایل داشتن میدونسته.

خب آرزوی خوشبختی و اینا سرجاش. ولی دلم میخواد سر همچین پدر مادری رو بکنم با این دختر بزرگ

کردنشون. آخه چقدر باج میدید به بچه هاتون؟

یه سوال؛ میگن در ماه رمضان و شوال عقد خوش یمن نیست؟ شماها هم چیزی شنیدید و موردی دارید

که در این دو ماه عقد کرده باشن و الان خوشبخت باشن. پنجشنبه که فاطمه از عقد تعریف میکرد

یکی از بچه های شرکت که اصالتی آذری داره، گفت: ما اصلا رسم نداریم توی این دو ماه عقد کنیم،

و چند مثال از بین اقوام خودشون اورد که درین دوماه عقد کرده اند و خورده اند به بن بست.

یعنی ثابت شده است این قضیه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 0:21  توسط مطلقه  | 

این روزها روزای خوبیه. با تمام گرفتاری های کاری که دارم، ولی بهم خوش میگذره.

 میدونید؛ امیر موجودیه که وقتی باهاشی به شدت بهت خوش میگذره و این روزهای من

 با امیر میگذره. البته هنوز به هیچ نتیجه ی قطعی نرسیدم، چون فقط صرف اینکه بهت

خوش بگذره که دلیل نمیشه. البته این قضیه از نظر الناز و شادی (دوستام) دلیل میشه!

و معتقدند لازم و البته کافیه و از نظر من فقط لازمه و کافی نیست.

به خاطر یه مسئله مالی که البته مقصرش خودم و بی مسئولیتی یه آدم دیگه بود، مجبور

 شدم ماشین نازنینم رو بفروشم. مغرورتر از اونی بودم و هستم که بخوام از آقاجان و

آقای برادر کمک بگیرم و مجبور شدم ماشینم رو بفروشم. یعنی انگاری یه تیکه از

وجودم شده بود. الان حدود 4 سال میشد که داشتمش و حسابی باهاش جور شده بودم.

وقتی داشتم وسایلم رو از توش جمع میکردم متعجب شده بودم ازینکه این همه وسایل

اینجا چیکار میکنن؟ انگاری صندوق خونه ی اتاقم بود. کم مونده بود دیگه گریه کنم

ولی خب، خود کرده را تدبیر نیست. آقاجان قبلا هشدار داده بود که کارت رو به

این شرکت نسپار، مدیرش اصلا مسئولیت سرش نمیشه، یعنی بدرد کار تاریخ دار

نمیخوره، وقتی تعهد سنگینی دادی که کاری رو سر یه تاریخ خاص تحویل بدی، به این

شرکت اعتماد نکن و من طبق معمول لجبازی کردم و میخواستم مثال نقض بیارم و

بگم آقاجان بی دلیل بدبینه که اینجوری شد!اینروزها در کمال پررویی ماشین مادر

دستمه و آقاجان باهام یه جورایی قهره، به چند دلیل اول اینکه چرا حرفش رو گوش

نکردم و خودم رو توی این دردسر انداختم، هم اینکه چرا ازش کمک نگرفتم و ماشینم

رو فروختم و بعدم اینکه چرا اول ماشینم رو فروختم و بعد گفتم! معتقده که توی فروش

ماشین هم ضرر کردم که درست میگه، میدونید که وقتی آدم نیاز فوری به پول داره

بقیه نهایت سوءاستفاده رو می کنند. البته آقای برادر من رو خوب میشناسه و معتقده

 اگه غیر ازین کاری میکردم، تعجب میکرد. بعدازظهرهام با امیر میگذره. نمیدونم

چرا اینقدر خوشحالم، من آدم الکی خوشی نبودم و نیستم، اتفاقا وسط تمام خوشی های

 گذشته، موردی پیدا میکردم تا تمام خوشی ها رو خراب کنم، فکر کنم به خاطر اینه

که امیر برای هر موردی که ممکنه خوشی ها رو به هم بزنه یه راهکاری داره. نمیدونم

تونستم درست توضیح بدم یا نه! اقاجان ومادر هم از خوشحالی من و اینکه اصل حالم خوبه

 کلی خوشحالن. دو روز قبل مادر رفته بود و چندتا مانتوی رنگ رنگی خوشگل برام

 گرفته بود، خیلی به موقع بود، حسابی خوشحال شده بودم؛ چون نه وقت خرید رو

 داشتم و نه پولش رو! به شدت هم لازم بود، واقعا دیگه داشتم کم می آوردم توی لباس

پوشیدن. خدائی سلیقه مادر توی لباس خریدن خیلی از من بهتره! کل مطلب بالا رو شاید

 میشد توی این جمله خلاصه کنم که من حالم خوبه! و اومدم همینو بگم، نمیشه همیشه

ناراحتی ام رو بنویسم و شما بخونید، فکر کنم این "حالم خوبه" رو به شما بدهکار بودم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 2:41  توسط مطلقه  | 

سلام. من دیروز برگشتم. خداروشکر همه چیز خوب بود وآزمایش های پزشکی آقاجان هم عالی بود.

از هفته ی دوم سفرم فکر خودم و آقاجان مشغول یک نفر بود: دکتر امیر! هفته ی دوم سفرمان بود که

 آقاجان بعد از شام دونفره مان که توی اتاق هتل خوردیم شروع کرد از در و دیوار حرف زدن و

من هم کتاب دزیره رو البته به زبان انگلیسی که یکی از دوستام برام زحمت کشیده بود و فرستاده بود

رو داشتم می خوندم، اونم به سختی! و از در و دیوار حرف زدن آقاجان یعنی آقاجان یک حرفی دارد

 که اصلا نمی داند چطور بزند!

*: آقاجان   + :من

*راستی از تهران چه خبر؟ + هیچی خبر خاصی نیست، بعداز ظهر با آقای برادر حرف زدم تا الان که همه

 چیز خوبه. مگه خودتون یه ساعت پیش بامامان حرف نزدید؟دوباره چند دقیقه ای از درو دیوار حرف زدیم،

* راستتتتتتتتتتتتتتی دکتر امیر رو یادته؟ + آره یادمه، چطور مگه؟ *همون که موقعی هم که بچه بودی با

 پدرش میومد خونمون و دوست آقای برادر بود و هستا...+ آقاجان یادمه. چطور مگه؟

*همون که دوسال پیش زنش توی یه تصادف توی دوبی به رحمت خدا رفتا...+ آقاجان خواستگاری کرده

 یا مرده؟* خدا نکنه دختر، زبونتو گاز بگیر+ کدومش خدا نکنه، خواستگاری کردنش یا مردنش؟

* استغفرالله، پس فهمیدی که دیروز به من زنگ زد و... من داشتم فکر میکردم تمام آن یکساعت که

دیروز آقاجان داشت با موبایلش حرف میزد و من هم این سمت داشتم به سختی دزیره رو میخوندم و

همانجاهایی بودم که نامزدی دزیره و ناپلئون بهم خورد و فکر میکردم این کیه که آقاجان این همه حرف

 میزند و اصلا فکر قبض موبایلش و رومینگ و ازین جور چیزها نیست، دکتر امیر مراسم خواستگاری

 تلفنی داشته!!! بعد ذهنم رفت پیش دکتر امیر که پزشک نیست و مدرک دکترا دارد و توی دانشگاه درس

 میدهد و یک شرکت کوچیک هم داره و همچنان همه دکتر صدایش میزنند و این دکتر دکتر رو همسر

 مرحومش توی دهن بقیه انداخت، که چه عروسی با شکوهی گرفته بود و چقدر این زن و شوهر همدیگر

را دوست داشتند و اصلا عشقولانه هایی داشتند با همدیگه و بخاطر همان عشقولانه ها؛ عروسیشان

هیچوقت یادم نمیرود تا دو سال پیش که همسرش در یک تصادف فوت کرد و دکتر امیر به نظرم

چقدر در مراسم همسرش پیر شده بود و همچنان دوست آقای برادر هست و گاهی در منزل آقای برادر

میدیدمش و با خودم فکر میکردم که چقدر خوب شد که به زندگی برگشته  و هزینه سالگرد همسرش را

درین دوسال صرف امور خیریه میشود! چون خانواده ی همسرش بعد از فوت دخترشان برای همیشه از

 ایران رفتند و کسی جز دکتر امیر نبود برای مراسم گرفتن که خب مراسمی در کار نبود و خدا میداند که

چیزی صرف امور خیریه  شد یا نه! و بقیه ایام سفرمان آقاجان شروع کرد از نگرانی آینده حرف زدن،

ازینکه میداند من خودم از پس خودم برمی آیم امّا... و این امّا برای من یعنی اینکه قوی هستی و نیستی،

عاقل هستی و نیستی، تنها میتونی زندگی کنی و نمی تونی و یک عالمه تضاد دیگه... امّا حرفی نزدم.

 هرچی باشه برای آزمایش های پزشکی رفته بودم و دکترها خیلی وقت پیش گفته بودند اگه آقاجانت

 زندگی آروم و بی استرسی داشته باشه عمر طولانی خواهد داشت و من عمر طولانی میخوام برای

 آقاجان. پس من سعی میکنم استرس زا نباشم، حالا به هرزبانی که خودم بلدم آقاجان را قانع خواهم

کرد ولی بی استرس، بی قهر و رفتن به مملکت غریب و شاید مهاجرت همیشگی،  بی گفتن

من اینجوری راحتم و اگه شما ناراحتی میتونم ازینجا برم. چون فقط خودم میدونم که با چه

حرفهایی میتونم صدای همه رو قطع کنم. حتی اگه حرفم بی منطق ترین حرف دنیا هم باشه

 من بلدم چطور با تهدید حرفم رو به کرسی بنشونم. من با خودم قرار گذاشتم آرومتر باشم و

مدام آقاجان رو نترسونم ازینکه میذارم میرم. حالا از حالا دارم برای آخر هفته که دکتر امیر

 میاد خونمون، بهانه های منطقی میتراشم، به نظرم سخت میاد با منطق بودن وقتی فقط قصدت

 اینه که حرفت رو به کرسی بنشونی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 19:10  توسط مطلقه  | 

مدتی رو با آقاجان به سفر میرم، برای یه سری چکاپ های پزشکی، بیشتر خودم اصرار دارم

 که بریم و آقاجان معتقده نیازی نیست و دلیلی برای هزینه ی اضافی اونهم درین شرایط اقتصادی

 نیست، ولی من ترسوتر ازین حرفهام، کارهای شرکت رو به آقای برادر سپردم، دوتا از بچه های

 شرکت هم اونقدر قابل اعتماد و امین هستند که بشه روشون حساب کرد، احتمالا 4 هفته طول

میکشه و بازهم احتمالا دسترسی به نت ندارم، نه اینکه ندارم یعنی وقتش رو ندارم.

برای همتون روزهای خوبی رو آرزو میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 15:50  توسط مطلقه