پروسه استخدام مثل قبل بود. آگهی روزنامه و اومدن تعدادی جوان و انتخاب یک یا چند نفر با توجه به قابلیت هاشون.

اینبار برخلاف قبل آقای برادر نبود و خودم تنها با طرفم صحبت میکردم. البته قبلا اومده بودن و فرم پر کرده بودن

و رفته بودن و از بینشان چند نفری برای مصاحبه حضوری انتخاب شده بودن. من یک جوان با مدرک ارشد در

رشته مورد نظرم خواسته بودم و ترجیحا از یک دانشگاه معتبر. چه کنم که این دانشگاه معتبر برای من همیشه

معیاری بوده بسیار مهم. آزاده قسمت سن را پر نکرده بود و خب زیاد برام مهم نبود. نوشته بود ارشد از دانشگاه

شریف. خب اسم شریف به خودی خود کافی بود. بعد با خودم فکر کردم طفلک با فوق لیسانس از شریف چرا

باید بیاید توی شرکت فسقلی من و ای بسوزه پدر پارتی بازی فامیل سالاری و نه شایسته سالاری. خلاصه سر

ساعت آمد و چند دقیقه از حرف زدن هامان گذشته بود که گفت من یه جایی دروغ نوشتم! من ارشد نیستم

لیسانسه هستم و امسال شرکت میکنم برای ارشد و قطعا قبول میشم. حرفی نزدم و دنبال خودکار قرمزم

میگشتم تا بالای فرمش علامت منفی بزنم و برم پی کارم. گفت ولی با خودم گفتم میام باهاتون حرف میزنم

و قانعتون میکنم. من توانایی های زیادی دارم. معدل الف دانشگاه و رشته بودم ولی میخواستم تغییر رشته بدم

به خاطر همین یه سال عقب افتادم ولی امسال قطعا قبول میشم. بازهم حرفی نزدم و داشتم توی ذهنم به خودم

بد و بیراه میگفتم که چرا خودکارمو پیدا نمیکنم! بعد انگار فهمید چی توی ذهنم میگذره. گفت فقط دو هفته،

اگه نتونستم خودم رو ثابت کنم میرم. خواهش میکنم. فقط دو هفته. و من چون خودکار قرمزم رو پیدا نکردم

قبول کردم که دو هفته صبر کنم. و از آن دو هفته، دو هفته های زیادی گذشته و آزاده موندگار شده و یکی

از بهترین  دوستام شده! ببینید چه موجودیه که من اینقدر زود باهاش رفیق شدم. یک موجود آتیش پاره به

تمام معنا. تا بحال 3 تا از آقایون شرکت ازش خواستگاری کردن! محل زندگیش یکی از مناطق جنوب شهره،

به قول خودش منطقه جرم خیز. بعد تمام فکر و ذکرش پیش یکی از پسرهایی که از بچگی با هم بزرگ شدن

و حالا سربازیست و آدم حسابیست. آدم حسابی از نظر آزاده اصلا به معنای پول دار بودن و خونه و ماشین

آنچنانی داشتن نیستا، بیشتر معنای مرد بودن به معنای واقعی کلمه داره، ازون مردایی که بتونی بهشون تکیه

بدی و هیچ وقت نگران این نباشی که مرد زندگیت یه روز بی هوا سرت رو از روی شونه هاش لیز بده

پائین و به این نتیجه برسه که به درد هم نمی خورید و بهتره هرچه زودتر تمومش کنید. راستش من تابحال

ازین دخترا ندیدم! یعنی دختری که از خیلی موقعیت های به نظر من بهتر بگذره و وفادار بمونه به مردی که

تمام زندگیش فقط قلباشون برای هم زده، به قول خودش کیف میکنه این مردای پولدار رو بازی میده. لذت

میبره که معاون بازگانی شرکت با اون همه قیافه گرفتنش برای بقیه پیش این شبیه موشه! یکی از بچه های

شرکت که گفته بودم که خانومش خیلی حساسه و هیچ کدوم از خانومای شرکت جرات سلام کردن به این

بنده خدا رو هم ندارن رو یادتونه؟ حالا به تازگی فهمیدم خانومش بسیار حق داره. تابحال سه بار به مناسبتهای

مختلف آزاده رو دعوت کرده و با هم یه بار قهوه خوردن، یه بار غذای مکزیکی، یه بار هم رفتن تئاتر.

موندم این بشر اگه خانومش اینقدر کنترلش نمیکرد الان کجا بود دقیقا. آزاده دختر بدی نیست فقط به قول

آقای رئیس شرکت بغلی چشماش سگ داره اونم سگ آقای پتی بل یعنی میگیره و ول نمیکنه. ببینید کار

به کجا کشیده که من با همسایه بغلی هم آشنا شدم! البته تمام اینا اصلا باعث نمیشه از کار شرکت غافل

بشه که کارا بدجوری روی رواله و خوب پیش میره. یه بار دیگه هم میگم که آزاده دوست داره مردها

رو بازی بده و آخرش بهشون بگه ببین تو هیچی نیستی! البته همه مون میدونیم که بعضی از مردها بازی

نمیخورن ولی بیشترشون بازی میخورن اساسی. آزاده بیمار نیست که از آزار مردها لذت ببره، فقط شیطونه،

و من نمیدونم مردها چرا اینقدر از دخترک های شیطون خوششون میاد!

داستانهای آزاده خیلی بیشتره، میخواستم توی دو قسمت بنویسم تا چیزی از قلم نیفته ولی دیدم حسش نیست.

اگه از چیزی سر درنیاوردید به خودتون شک نکنید. توشته م زیادی واضح نیست خصوصا برای شما که آزاده

رو نمیشناسید و قیافه این روزهای آقایون شرکت و شرکت بغلی رو نمیبینید.

زهره جان به زودی بهت ایمیل میدم. ببخش که اینقدر دیر شد!

+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 11:0  توسط مطلقه  | 

انگار اونموقع ها که مطلقه بودم، حرفای بیشتری برای نوشتن داشتم! یه عالمه پست موقت و ناقص دارم از همان

موقع ها، یعنی بهتره بگم داشتم، چون همش رو همین الان طی یه عملیات انتحاری حذف کردم، حالا چیزی حدود

20 روز گذشته ازشروع  زندگی جدید ما، و با یه جشن کوچیک (با اصرار شدید من برای کوچیک بودن مهمونی)

رفتیم سر خونه و زندگی خودمون، دل خجسته ای داشت این امیر خان قصه ما، یکی از اصرار های عجیبیش ک

البته زیربار نرفتم، اصرار به پوشیدن لباس عروس بود، گفتم: اگه قرار باشه بین بریدن سرم با گیوتین و لباس

عروس پوشیدن یکی رو انتخاب کنم مطمئن باش گیوتین خواهد بود! طفلک شاگردهاش سرکلاس، اینقدر که

این بشر اصرار داره که حرف خودش رو به کرسی بشونه! هزار و یک دلیل آورد برای پوشیدن و من فقط

یه دلیل داشتم برای نپوشیدن اون این که دوست ندارم! یادتونه گفته بودم ماشینم رو فروختم و ماشین مادر

زیر پام بود؟ همین 6 روز پیش یعنی تولدم یه ماشین خیلی قشنگ از آقاجان هدیه گرفتم، یعنی اگه میدونستم

یه همچین هدیه ای میگرفتم زودتر بی ماشین میشدم! این هدیه خیلی چسبید بهم. فعلا که بیشتر شب ها به

مهمونی بازی میگذره و من اصلا ناراضی نیستم. کارهای شرکت هم یه جورایی فوق العاده شده، به قول

آقاجان با ازدواج درهای رحنت الهی باز میشه، امیدوارم این درها همچنان باز بمونه و با تحریم های جدید

و رکود و... عکس قضیه ثابت نشه!دوتا کارمند جدید هم گرفتیم، دخترکی آمده 22 ساله که تمام آقایان

شرکت رو توی همین مدت کم روی یه انگشت میچرخونه. داستانها داره برای خودش. شاید یه روز

نوشتم. البته مهم برای من درست انجام دادن کارشه که فعلا همه چیز روبراه بوده. راستش این پست

رو نمینوشتم هم اتفاق خاصی نمیفتاد ولی دیدم بعضی از دوستان اینجا منتظرن و من هم این روزانه ها

رو نوشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 12:11  توسط مطلقه  | 

 

 و من در سالروز میلاد رضای عالم، و در کنار گنبد طلائی اش به عقد مردی

 

درآمدم که هیچ بهانه ای برای این دل بهانه گیر من باقی نگذاشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 14:18  توسط مطلقه  | 

رابطه با امیر داره جدی تر میشه و ترس من هم بیشتر، دقیقا مثل 14 ساله ها رفتار میکنم، البته 14 ساله

های 50 سال قبل، نه 14 ساله های این دوره که... . زمانهایی که با امیر میگذرونم به نتیجه های خوبی

میرسم، بعد که مثلا یکی دو روز همدیگه رو نمیبینیم تمام تردیدهای عالم همه با هم میان سراغم، اگه

اینجوری بشه، اگه اینجوری نشه، اگه... اگه... اگه. پیش یکی از دوستام که مشاور قابلی و معروفی

هم هست میرم، البته این مشاور آقاست و نمیدونم چرا اینقدر رفتارهای امیر رو تائید و منو متهم

به بچه بازی میکنه. بهش میگم از هم جنست طرفداری نکن و این رفتارها رو برای من طبیعی

جلوه نده و دوستم هم از دستم دلخور میشه و میذاره میره یا تلفن رو قطع میکنه و دوباره یه

ساعت بعد همون داستان تکرار میشه!  البته پیش یه مشاور دیگه هم رفتم و ایشون هم همون

حرفهای دوستم رو گفت ولی محترمانه تر، خلاصه تردیدها بدجوری دست و پام رو بسته. یه چیز

دیگه که قبلا نگفته بودم اینه که من 5 سالی هست که میخواستم به طور رسمی از ایران مهاجرت کنم

و برم ،البته نه موقت، بلکه دائمی،  شرایط خیلی سخت بود و هست، یه وقتایی خودم پشیمون میشدم و

دنباله کار رو نمیگرفتم، خصوصا از زمانی که رفتم آلمان و بعد به خاطر آقاجان برگشتم و موندگار شدم،

یه وقتایی هم بین دوبی و ایران کلا روی هوا بودم، این در شرایطی بود که آقاجان نه تنها هیچ کمکی

نمیکرد که کلی هم سنگ اندازی میکرد برام، تا جایی که یه بار اصلا نذاشت به پرواز برسم! ولی چند روز

پیش که امیر بین حرفاش از این گفت که یه مدتی تصمیم داشت از ایران بره دوباره پرونده مهاجرت برام

باز شد، به امیر گفتم که من یه پرونده نصفه نیمه دارم و اصلا نمیدونم الان شرایطم چجوریه! حالا باید به

یه نتیجه مشترک برسیم، البته اگه قرار شد زندگی مشترکی داشته باشیم. برام انرژی مثبت بفرستید لطفا که

حداقل به یه نتیجه ای برسم چه در مورد امیر چه در مورد مهاجرت. یه چیز دیگه هم هست،  من ممکنه یه

مدتی نباشم، شاید هم کلا دیگه نباشم، بستگی به شرایطم داره،. احتمال زیادی داره که از بلاگفا برم و یه جای

دیگه  بنویسم، احتمالا نه دیگه با نام مطلقه،  احتمال هم داره اصلا نرم و همینجا بنویسم . خلاصه هرچیزی

احتمال داره، خودتون دیگه ببینید راجع به مسائل اصلی زندگی چقدر تردید دارم، این که یه وبلاگه، ازتون

میخوام یا ایمل یا ادرس وبلاگتون رو برام بذارید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکشنبه نوشت: میشه لطفا نظر خصوصی نذارید. حجمش دیگه داره خیلی زیاد میشه و گاهی با کامنتهای حرفای بی ربط قاطی میشه و من کلا همه رو میزنم پاک میکنم! خب اینو دیگه بعد از حدود 4 سال میدونید که من اعصاب درست حسابی ندارم. پس لطفا از این لحظه به بعد ( یعنی ساعت 3:33 دقیقه بعد ازظهر یکشنبه راجع به این پست و دادن آدرس وب یا ایمیلتون نظر خصوصی نذارید. مرسی پیشاپیش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 1:1  توسط مطلقه  | 

 

وسطای آذرپارسال بود؛ ساعتای 5و6 عصر بود که از لواسان خبر دادن که سرایدار خانه لواسان بابا

را حلق آویز پیدا کردن. آقای برادر سفر بود و من مجبور شدم آقاجان رو برسونم. میگم مجبور بودم

چون به محض اینکه شنیدم به شدت عصبی شدم. اصلا توان رانندگی نداشتم و نمیشد به آقاجان بگم

و بخوام با آژانس بره. از روزایی بود که بارون حسابی میبارید. و جاده لشگرک هم که دیگه اوضاعش

معلومه و آقاجان هم عصبی تر از من مدام روی داشبورد میکوبید و آرومتر، این چه وضع رانندگی

کردنه میگفت. آخرش گفتم آقاجان به جون خودت یه بار دیگه بزنی از همین جا برمیگردم و هنوز

پیچ بعدی رو رد نکرده دوباره مشت آقاجان بود و داشبورد و بلافاصله گفت: دست خودم نیست

دخترم، اصلا نمی فهمم یعنی چی؟ مگه میشه...

خلاصه رسیدیم و آقاجان توضیحات رو داد و برگشتیم. اسمش شریف بود، آدم خیلی خوبی بود،

افغان بود و تقریبا ده سالی میشد که همونجا بود و دوسال پیش از آقاجان خواست براش خواستگاری

بره، دختره ایرانی بود و البته پدر دختره هم سرایدار 5تا ویلا اونطرفتر بود، خلاصه آقاجان وساطت

کرد و ازدواج کردن و همونجا هم زندگی میکردن. شریف عاشق همسرش بود، اونموقع همسرش

سفر بود و مراسمش موند بعد از تشریفات قانونی و اومدن همسرش. حالا بعده این همه مدت هفته

پیش  قاتلش پیدا شده، همسرش. اون همسر احمقش که به خاطر یه پسر معتاد ایرانی  و با همدستی همون

زد و شریف بدبخت رو کشت. به وکیل آقاجان گفتم پامیشی میری افغانستان، خانواده شریف رو

پیدا میکنی و یا میاریشون همینجا یا نمیدونم چجوری ازشون وکالت میگیری تا من بشم ولی دم شریف

و خدمت این دختره برسم، تا آخرش هم هستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 16:6  توسط مطلقه  |