انگار اونموقع ها که مطلقه بودم، حرفای بیشتری برای نوشتن داشتم! یه عالمه پست موقت و ناقص دارم از همان

موقع ها، یعنی بهتره بگم داشتم، چون همش رو همین الان طی یه عملیات انتحاری حذف کردم، حالا چیزی حدود

20 روز گذشته ازشروع  زندگی جدید ما، و با یه جشن کوچیک (با اصرار شدید من برای کوچیک بودن مهمونی)

رفتیم سر خونه و زندگی خودمون، دل خجسته ای داشت این امیر خان قصه ما، یکی از اصرار های عجیبیش ک

البته زیربار نرفتم، اصرار به پوشیدن لباس عروس بود، گفتم: اگه قرار باشه بین بریدن سرم با گیوتین و لباس

عروس پوشیدن یکی رو انتخاب کنم مطمئن باش گیوتین خواهد بود! طفلک شاگردهاش سرکلاس، اینقدر که

این بشر اصرار داره که حرف خودش رو به کرسی بشونه! هزار و یک دلیل آورد برای پوشیدن و من فقط

یه دلیل داشتم برای نپوشیدن اون این که دوست ندارم! یادتونه گفته بودم ماشینم رو فروختم و ماشین مادر

زیر پام بود؟ همین 6 روز پیش یعنی تولدم یه ماشین خیلی قشنگ از آقاجان هدیه گرفتم، یعنی اگه میدونستم

یه همچین هدیه ای میگرفتم زودتر بی ماشین میشدم! این هدیه خیلی چسبید بهم. فعلا که بیشتر شب ها به

مهمونی بازی میگذره و من اصلا ناراضی نیستم. کارهای شرکت هم یه جورایی فوق العاده شده، به قول

آقاجان با ازدواج درهای رحنت الهی باز میشه، امیدوارم این درها همچنان باز بمونه و با تحریم های جدید

و رکود و... عکس قضیه ثابت نشه!دوتا کارمند جدید هم گرفتیم، دخترکی آمده 22 ساله که تمام آقایان

شرکت رو توی همین مدت کم روی یه انگشت میچرخونه. داستانها داره برای خودش. شاید یه روز

نوشتم. البته مهم برای من درست انجام دادن کارشه که فعلا همه چیز روبراه بوده. راستش این پست

رو نمینوشتم هم اتفاق خاصی نمیفتاد ولی دیدم بعضی از دوستان اینجا منتظرن و من هم این روزانه ها

رو نوشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 12:11  توسط مطلقه  | 

 

 و من در سالروز میلاد رضای عالم،و در کنار گنبد طلائی اش به عقد مردی

 

درآمدم که هیچ بهانه ای برای این دل بهانه گیر من باقی نگذاشت.

 .

 .

 .

 .

 .

 .

تشکر نوشت: امیریزدان، توی تمام این مدت که وب داشتم همیشه ی همیشه از خوندن

کامنت هات لذت میبردم،حتی وقتهایی که روی مود نصیحت بودی یا وقتهایی که تمام کامنتت

فقط و فقط انتقاد بود. گاهی صفحه نظرات تائید نشده رو که باز میکردم دنبال کامنتت میگشتم.

کامنتهات گاهی مطلقه ای رو بهم نشون میداد که سعی میکردم زیرپوستم پنهانش کنم. ممنون بابت

تمام کامنتهایی که برام نوشتی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 14:18  توسط مطلقه  | 

رابطه با امیر داره جدی تر میشه و ترس من هم بیشتر، دقیقا مثل 14 ساله ها رفتار میکنم، البته 14 ساله

های 50 سال قبل، نه 14 ساله های این دوره که... . زمانهایی که با امیر میگذرونم به نتیجه های خوبی

میرسم، بعد که مثلا یکی دو روز همدیگه رو نمیبینیم تمام تردیدهای عالم همه با هم میان سراغم، اگه

اینجوری بشه، اگه اینجوری نشه، اگه... اگه... اگه. پیش یکی از دوستام که مشاور قابلی و معروفی

هم هست میرم، البته این مشاور آقاست و نمیدونم چرا اینقدر رفتارهای امیر رو تائید و منو متهم

به بچه بازی میکنه. بهش میگم از هم جنست طرفداری نکن و این رفتارها رو برای من طبیعی

جلوه نده و دوستم هم از دستم دلخور میشه و میذاره میره یا تلفن رو قطع میکنه و دوباره یه

ساعت بعد همون داستان تکرار میشه!  البته پیش یه مشاور دیگه هم رفتم و ایشون هم همون

حرفهای دوستم رو گفت ولی محترمانه تر، خلاصه تردیدها بدجوری دست و پام رو بسته. یه چیز

دیگه که قبلا نگفته بودم اینه که من 5 سالی هست که میخواستم به طور رسمی از ایران مهاجرت کنم

و برم ،البته نه موقت، بلکه دائمی،  شرایط خیلی سخت بود و هست، یه وقتایی خودم پشیمون میشدم و

دنباله کار رو نمیگرفتم، خصوصا از زمانی که رفتم آلمان و بعد به خاطر آقاجان برگشتم و موندگار شدم،

یه وقتایی هم بین دوبی و ایران کلا روی هوا بودم، این در شرایطی بود که آقاجان نه تنها هیچ کمکی

نمیکرد که کلی هم سنگ اندازی میکرد برام، تا جایی که یه بار اصلا نذاشت به پرواز برسم! ولی چند روز

پیش که امیر بین حرفاش از این گفت که یه مدتی تصمیم داشت از ایران بره دوباره پرونده مهاجرت برام

باز شد، به امیر گفتم که من یه پرونده نصفه نیمه دارم و اصلا نمیدونم الان شرایطم چجوریه! حالا باید به

یه نتیجه مشترک برسیم، البته اگه قرار شد زندگی مشترکی داشته باشیم. برام انرژی مثبت بفرستید لطفا که

حداقل به یه نتیجه ای برسم چه در مورد امیر چه در مورد مهاجرت. یه چیز دیگه هم هست،  من ممکنه یه

مدتی نباشم، شاید هم کلا دیگه نباشم، بستگی به شرایطم داره،. احتمال زیادی داره که از بلاگفا برم و یه جای

دیگه  بنویسم، احتمالا نه دیگه با نام مطلقه،  احتمال هم داره اصلا نرم و همینجا بنویسم . خلاصه هرچیزی

احتمال داره، خودتون دیگه ببینید راجع به مسائل اصلی زندگی چقدر تردید دارم، این که یه وبلاگه، ازتون

میخوام یا ایمل یا ادرس وبلاگتون رو برام بذارید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکشنبه نوشت: میشه لطفا نظر خصوصی نذارید. حجمش دیگه داره خیلی زیاد میشه و گاهی با کامنتهای حرفای بی ربط قاطی میشه و من کلا همه رو میزنم پاک میکنم! خب اینو دیگه بعد از حدود 4 سال میدونید که من اعصاب درست حسابی ندارم. پس لطفا از این لحظه به بعد ( یعنی ساعت 3:33 دقیقه بعد ازظهر یکشنبه راجع به این پست و دادن آدرس وب یا ایمیلتون نظر خصوصی نذارید. مرسی پیشاپیش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 1:1  توسط مطلقه  | 

 

وسطای آذرپارسال بود؛ ساعتای 5و6 عصر بود که از لواسان خبر دادن که سرایدار خانه لواسان بابا

را حلق آویز پیدا کردن. آقای برادر سفر بود و من مجبور شدم آقاجان رو برسونم. میگم مجبور بودم

چون به محض اینکه شنیدم به شدت عصبی شدم. اصلا توان رانندگی نداشتم و نمیشد به آقاجان بگم

و بخوام با آژانس بره. از روزایی بود که بارون حسابی میبارید. و جاده لشگرک هم که دیگه اوضاعش

معلومه و آقاجان هم عصبی تر از من مدام روی داشبورد میکوبید و آرومتر، این چه وضع رانندگی

کردنه میگفت. آخرش گفتم آقاجان به جون خودت یه بار دیگه بزنی از همین جا برمیگردم و هنوز

پیچ بعدی رو رد نکرده دوباره مشت آقاجان بود و داشبورد و بلافاصله گفت: دست خودم نیست

دخترم، اصلا نمی فهمم یعنی چی؟ مگه میشه...

خلاصه رسیدیم و آقاجان توضیحات رو داد و برگشتیم. اسمش شریف بود، آدم خیلی خوبی بود،

افغان بود و تقریبا ده سالی میشد که همونجا بود و دوسال پیش از آقاجان خواست براش خواستگاری

بره، دختره ایرانی بود و البته پدر دختره هم سرایدار 5تا ویلا اونطرفتر بود، خلاصه آقاجان وساطت

کرد و ازدواج کردن و همونجا هم زندگی میکردن. شریف عاشق همسرش بود، اونموقع همسرش

سفر بود و مراسمش موند بعد از تشریفات قانونی و اومدن همسرش. حالا بعده این همه مدت هفته

پیش  قاتلش پیدا شده، همسرش. اون همسر احمقش که به خاطر یه پسر معتاد ایرانی  و با همدستی همون

زد و شریف بدبخت رو کشت. به وکیل آقاجان گفتم پامیشی میری افغانستان، خانواده شریف رو

پیدا میکنی و یا میاریشون همینجا یا نمیدونم چجوری ازشون وکالت میگیری تا من بشم ولی دم شریف

و خدمت این دختره برسم، تا آخرش هم هستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 16:6  توسط مطلقه  | 

شب قدر، لیست درخواستهای سال قبل از خدا، بعضی ها روشون خط کشیده نشده، بعضی ها چرا،

خوشحالم به خاطر اون خط زده ها و نزده ها، به خاطر اینکه یکی هست که حواسش بهم هست،

که حواسم بهش هست، که بخاطرش بد نمیشم و بدی نمیکنم، که تمام این سالها هوام رو داشته،

که آقاجان رو سپزدم دستش، نه آقاجان، که خودم رو هم سپردم بهش، قویتر و مطمئن تر سراغ ندارم،

خاطرم جمعه، دارم لیست امسال رو مینویسم، اسم دوستام و آرزوهام، من عاقبت بخیری و آرامش

میخوام از خدای خودم، برای شما هم میخوام. برای من هم دعا کنید لطفا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 16:15  توسط مطلقه  |