X
تبلیغات
من یک مطلقه هستم.
طلاق چیز ..... است.

نزدیکی های آستارا بودیم، داشتیم مشورت میکردیم که برای ناهار خودمان را برسانیم آستارا یا طبیعت

 بین جاده ای را از دست ندهیم و نرسیده به آستارا ناهار بخوریم، این را یادم رفت بگویم که دوتا از

همسفرهایمان پسرخاله های من بودند، پسرانی که اصلا ایران به دنیا نیامده اند، پدرشان هم ایرانی

نیست، خاله ی من هم حداقل 25 است که پایش را ایران نگذاشته، ساکن امریکا است و از ایرانی

بودن فقط اسمش را دارد، اما پسرانش، عشقشان ایران است، فکر کنم اینقدر خاله ام سعی کرد اینها را از

 ایران آمدن دور نگه دارد نتیجه ی عکس داده، خلاصه رضا و دانیال هفته ی قبل از عید آمدند که نوروز

باستانی را کنار خاندان مادری بگذرانند که خاندان مادری هم به جز من نامردی نکردند و همه شان رفتند

 یک گوشه ی دنیا، با خوشحالی قرار شد همسفر باشیم، دانیال  همان نزدیکیهای آستارا پرسید: شما

 کمپینی برای جلوگیری از اعدام در ایران ندارید؟ خب منکه اطلاعات زیادی نداشتم یعنی داشتم ولی

ترجیح دادم اطلاعات کامل بگیرد، گفتم بذار پیاده شیم از بقیه بپرس، از ساعت 12:30 تا 5 بعدازظهر

 در همان نرسیده به آستارا بحث داغی درگرفت بین بچه ها یعنی رسما اگه دخالت نکرده بودم کار به

جاهای باریک می کشید، مثلا همشان هم تحصیل کرده بودند ولی تحمل دوتا جمله ی مخالف خودشان را

نداشتند، آذر(همان که گفتم گاهی شدیدا کتک لازم میشد) رفت بالای منبر و کلا قوانین ایران را به باد

 مسخره کردن گرفت، راستش بحث از جایی داغ شد که من یک جمله گفتم: من موافق اعدام هستم!

یقه ها دریدند، ولی من همچنان سر عقیده خودم بودم، میگم خب یعنی چی؟ یه نفر بیاد بزنه چندتا

آدم یا حتی یه نفر رو بکشه بعد موقع اعدام کردنش همه هوادار حقوق انسانی میشن، علی (یکی از

همسفرهایمان که مدرک دکترا از شریف دارد و حسابی آدم حسابی است) گفت: یعنی میگی اگه یه

 نفر از سر عصبانیت توی یه دعوای خیابونی که ممکنه برای هرکسی پیش بیاد یه نفر رو هل بده و اون

هم بیفته بمیره، باید اعدام بشه تا حقوق انسانی رعایت بشه؟ گفتم: خب معلومه که نه، من منظورم

قتل هاییه که با سلاحه، سرد و گرمش فرق نداره، اصلا ازین ببعد میخوام اگه خانواده ی مقتولی خواستن

از خون یه همچین آدمایی بگذرن من برم سراغشونو بگم تورو خدا نگذرید، شر این جور آدمها رو کم کنید

 از سر مردم، ترحم بر پلنگ تیز دندان، ستمکاری بود بر گوسفندان، بحث ما خیلی طول کشید، آخرش

هم بی نتیجه بود، چون بعضی از بچه های گروه نمی خواستن دست ازفکرهای روشنفکر مابانه شون بردارن، 

 شاید هم من کوتاه نمی آمدم  ولی خلاصه همدیگه رو نتونستیم قانع کنیم این روزها اینقدر بحث 

ریجانه جباری و قاتل پسر فوتبالیست از شمال کشور داغه، گفتم این رو بنویسم تا من هم مشارکت

 کرده باشم توی امر به این مهمی.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 10:45  توسط مطلقه  | 

کتاب دزیره رو خوندید؟ من چندروز پیش رفتم شهر کتاب همیشگی و خواستم بخرمش،ولی اون آقایی

که همیشه راهنمائیم میکرد نبود! به کسی که جای اون ایستاده بود اسم کتاب رو گفتم، گفت با ترجمه ی

 کی می خواید؟ گفتم: کدومش بهتره؟ همیشه محسن(همون راهنمای همیشگی) مستقیم اسم یه نفررو میبرد

 و معمولا اسمی که میگفت بهترین گزینه بود، اما این جانشین محسن گفت: من نمیتونم بگم کدوم بهتره!

از لحاظ اخلاقی درست نیست، گفتم چندتا ترجمه داره؟ و اون این اسمها رو به همراه انتشاراتش بهم گفت

مهدی علوی نشر آریابان، ایرج پزشکزاد نشر فردوس، همایون پاکروان نشر جامی، پزویز شهدی

نشر صدای معاصر، آرا جواهری نشر نگارستان کتاب، کیوان عبیدی آشتیانی نشر افق، عطیه بنی اسدی

 نشر پارمیس، عباس اسکندری نشر اردیبهشت، و بهرام رحیمی نژاد نشر ایران جوان

میشه اگه اطلاعات دارید و شخصا این کتاب رو خونید بهم اطلاعات بدید، ممنون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 20:59  توسط مطلقه  | 

سفرمان را مدیریت کردیم و دیروز صبح(هفدهم) برگشتیم تهران، سیزده بدر را خرمشهر بودیم.

فوق العاده بود. از تهران شروع شد، شمال رفتیم، آستارا رفتیم و من همیشه عاشق این شهر بودم،

خرم آباد هم رفتیم، آبادان، بوشهر، و خیلی شهرهای کوچک و بزرگ در همین مسیر رفتیم، دنبال

 خط منطقی در مسیرمان نباشید که اصلا منطقی پشتش نبود، سفرمان آخر دموکراسی بود، مثلا قرار

 بود یک روز در آبادان بمانیم اما رای اکثریت این بود که بیشتر بمانیم، خب ماندیم، خیلی خوش گدشت،

این خیلی که میگویم خیلی کم است برای نشان دادن اوج هیجان و لذتی که من از این سفر بردم، البته

بحثهایی هم داشتیم، تا جایی که اگر میانجیگری نکرده بودیم کار به جاهای باریک کشیده میشد،

اما مدیریت بحران کردیم و همه چیز ختم بخیر شد، هرچند خودم شخصا معتقد بودم که یک گروه از

 بچه ها در مورد موضوعی خاص زیادی روشنفکرمابانه حرف میزنند ولی بالاخره تمام شد

توضیحش بماند برای بعد، حالا داستان ها دارد این سفر، پیشنهاد میکنم اگر شرایطش را دارید حتما

به این مدل سفرها بروید، البته اگر همسفرهای خوبی پیدا میکنید اینکار را بکنید، که این همسفر

خوب از بنزین ماشینتان واجب تر است، قرار بود 12 نفر باشیم ولی شدیم 14 نفر، کاملا هم تساوی

 حقوق زن و مرد رعایت شده بود و 7 به 7 بودیم، در اولین توقفی  که داشتیم به بچه ها گفتم: خواهشا

توی این مسافرت عاشق همدیگه نشید که من اصلا حوصله نگاه های معنی دار رو ندارم، لطفا کارای

 عجیب و غریب نکنید که اصلا حوصله توضیح دادن نسبت های نداشته مون رو برای نیروی انتظامی

 ندارم و بعدش قطعا کار میکشه به زنگ زدن به آقاجان  که لطفا نذارید کار به اونجاها بکشه، و لطفاهای

 دیگر که خواهم نوشت، کم سن و سال ترینمان شروین 25  ساله بود و پدر بزرگ جمع هم محمدرضای

 37 ساله، راستی تمام سریالهای تلویزیون وطنی را چه در ماشین و چه در هتل میدیدیم، تمام همسفرها

خوب بودند البته یک آذر داشتیم که گاهی به شدت کتک لازم میشد ولی خب، مداراها کردیم با این بشر،

از آقاجانمان بگویم که  7 فروردین تلفنیدند که پس کی برمیگردی ؟ مگه تو کار و زندگی نداری؟ از

هفتم این تلفنها شروع شد و تا شب هفدهم ادامه داشت، البته آقاجان گرامی تاریخ برگشتشان

 20 فروردین است و هنوز برنگشته تا حضوری خدمتمان برسد؛ باز هم از این سفر خواهم نوشت

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 12:49  توسط مطلقه  | 

چابهار رفتن رسما کنسل شد، آقاجان و مادر همسفر آقای برادر شدند و دیروز صبح رفتند، من هم

 به همراه دوستانم میرویم ایرانگردی، اگر به طور کاملا اتفاقی 12 نفر را در سه ماشین که آنهم

 کاملا اتفاقی همشکل هم درآمدند را دیدید، به احتمال زیاد من هم جزو همان 12 نفر سرخوش هستم،

جرقه اش را یکی از بچه های شرکت زد، من هم شعله ورش کردم، رهبر گروه هم خودم شدم!، نه

 که خیلی علاقه به لیدر شدن داشته باشم که البته علاقه ای ندارم و ترجیح میدهم از سفرم لذت ببرم

 بدون اینکه نگران برنامه ریزی اش باشم، ولی دو سه تا از بچه ها هستند که نیاز دارند که حتما

زور بالای سرشان باشد و البته کی زورگوتر از من! خلاصه برنامه ها چیده شده، تازه مهمان

غریبه هم داریم، یعنی دوست یکی از بچه ها که تابحال ندیدمش و امیدوارم مثل خودم خوش سفر

 باشد. خلاصه کلی ذوق دارم بابت این سفر، فکر میکنم تیم خوبی باشیم و البته نگرانی هایی هم

 هست که خب طبیعی است، بیشتر نگران رانندگی و جاده ها هستم، قرار گذاشته ام که خودم

 جلوتر از بقیه باشم و وای به حال آنکه هوس سبقت از من به سرش بزند! صبح زود راه

 می افتیم و قرار است سال تحویل کنار جاده باشیم، برگشتمان هم با خدا است، سال جدید

برای همه تان پر باشد از خوبی از خوشی و سلامتی و خلاصه هرچه که آرزویش را دارید،

اسب آرزوهایتان ازراه برسد انشاالله، برای من هم دعا کنید که خوش بگذرد و اتفاق پیش بینی

نشده ای نیفتد، فکر کنم هرشب بتوانم به اینجا سربزنم البته امیدوارم. برایتان آرزوهای خوب

 دارم و شما هم لطفا برایم آرزوهای خوب کنید لطفا. مرسی که امسال همراهم بودید و تنهایم

نگذاشتید، سال 92 روی هم رفته سال خوبی بود، انشاالله که 93 برای همه مان بهتر باشد

 از پارسال. بی سرو ته بودن احتمالی جمله هایم را بگذارید پای عجله داشتن برای خوابیدن

و عذاب وجدان داشتن برای خبر دادن به شما و بعد خوابیدن،

 سال جدید خیلی خیلی خیلی مبارک باشد انشاالله.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 2:0  توسط مطلقه  | 

سلام، نمی دونم چرا اینقدر دیر دست به کار شدم، حتما راجع به اون 5 مرزبان اطلاع دارید،

حالا تنها کاری که از دست ما برمیاد اینه که بریم توی این سایت و به اصطلاح امضا کنیم

 که ما خواهان آزادی سربازان وطنمون هستیم، تا فردا وقت داریم که به یه حد نصابی

این امضاء ها رو برسونیم، لطفا فقط چند دقیقه وقت بذارید و اینکار رو انجام بدید،

و البته اطلاع رسانی کنید. امیدوارم که دیر نشده باشه. ممنون

این سایت:

http://www.tpm.ir

یادتون نره که اطلاع رسانی کنید.


برچسب‌ها: زود باشید اطلاع رسانی یادتون نره
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 20:43  توسط مطلقه